تبليغاتX
با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح

با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح

یک فانوس خیس فقط برای تپش

مسابقه ي داستان نويسي

در بازارچه ي عيدونه سال 88،كه در سه سال گذشته توسط كانون دانشجويي "آينه" با اهداف خيرييه برپا شده است و تمامي محصولات ارائه شده توسط خود دانشجويان تهيه شده و به فروش مي رسد،امسال در غرفه ي مسابقه، مسابقه ي داستان نويسي برگزار شد . به اين ترتيب كه روز اول قسمت اول داستان توسط داوران مسابقه در اختيار شركت كنندگان قرار گرفت تا هريك به سليقه ي خود اين داستان را ادامه دهند. از ميان داستان هاي نوشته شده يك اثر به عنوان داستان برگزيده انتخاب شده و به عنوان قسمت دوم داستان معرفي شد . در روز بعد شركت كنندگان ميبايست داستان را از قسمت دوم ادامه ميدادند و به همين ترتيب يك داستان 5 قسمتي ساخته شد .در روز پاياني بازارچه نيز از بين 4 اثر برگزيده (سياوش تتاردار- تلكا حاجي سالم -سيد جواد قضايي و خودم)يك اثر(سيد جواد قضايي) با راي بازديدكنندگان انتخاب شد . اينهم برگزيدگان  مسابقه و خود داستان:

قسمت دوم (سياوش تتاردار) - قسمت سوم (خودم) - قسمت چهارم (سياوش تتاردار)- قسمت پنجم(سيد جواد قضايي)

..................................................................................................................

  قسمت اول-(ارائه شده توسط هيئت داوران)

_ھی تو ! اونجا داری چی کار می کنی؟ مگه نمی دونی الان وقت خوابه؟!
_ خوابم نمياد!
_ ولی الان بايد بخوابی! ببينم نکنه باز قرصھاتو نخوردی؟!
_ من خودم خوب می دونم کی بايد بخوابم. الانم می خوام برم خونه!
_ خونه؟! خونه که نميشه بری تا وقتی دکترت اجازه نده! تو ھنوز تازه اومدی اينجا. بايد قرصھاتو به
موقع بخوری، دکتر باھات صحبت کنه وقتی مطمئن شه حالت خوب شده می فرستت بری.
_ من حالم خوبه، اينو ھم تو می دونی ھم اون دکتر شيّاد!
_تو اينجايی که يکم استراحت کنی، سرحال که شدی ميری خونه!
_ ولی من امشب می خوام برم خونه!.....
ھه..... ھه..... ھه....... تاکسی! دربست!
_داداش کجا می خوايی بری اين وقت شب؟

_ برو، فقط سريعتر برو! ھر چقدر ميخوای بھت ميدم......

..........................................................................................................................................

قسمت دوم-(سياوش تتاردار)

چشماشو بست و گذاشت صدای چرخ ھای ماشين رو خيسی خيابون ھمه ھمھمه و صداھايی که تو سرش
می پيچيد رو بيرون کنه. می خواست تلاش کنه ھمه ی شلوغيا رو از تو سرش خالی کنه بيرون تا يه
فضای خالی بمونه فقط , چيزی که مدت ھا بود داشت دنبالش می گشت . کاری که اون دکتر لعنتی می
خواست با اون قرصھای کوفتی بکنه ولی نتونست , کاری که نم ھوای امشب به سادگی داشت می کرد.
_ ببخشيد می تونم بپرسم کجا بايد برسونمتون؟
آروم چشماشو وا کرد, از پشت خيسی شيشه ی پنجره توی اون تاريکی به سختی می تونست تشخيص بده
تو کدوم خيابونن.
_ الان يه ربعه که دارم ميرم اما ھنوز نگفتين مسيرتون کجاست.
چراغای نئون قرمز رستورانی که ديگه داشت تعطيل ميشد کمکش کرد بفھمه کجای تاريکی اين شھره.
_ تقاطع بعدی رو بپيچين راست. اولين کوچه ی اون خيابون پياده ميشم.
ھميشه بعد از اينکه شامو تو اون خيابون می خوردن سر بالايی پياده رو رو گز می کردن تا برسن به
کافه ی کوچيکی که يه خيابون بالاتر تو اون کوچه ی قديمی بود. خيلی وقت بود تو اون خيابونا نبوده
ولی يه چيزی تو دلش می گفت بايد امشب بره به اون کافه . ھر چند تنھا باشه . ھرچند اون سربالايی ,

تنھا، سواره، از پشت شيشه ھای خيس تاکسی طی بشه....

..................................................................................

قسمت سوم-(خودم)

يه چيزی تو دلش می گفت که بايد امشب بره به اون کافه.
چشماشو بست تا تنھا صدای حاضر سکوت مبھم يه نگاه باشه که ھميشه تو اون کافه چشم به راھش بود.
خيسی پشت شيشه مثل يه ھمراه ھميشگی با چشماش که آروم آروم گرم می شدن، ھمدردی می کرد.
و نگاه پرسشگر راننده که ماتيش دنبال جواب تمام سؤالاش می گشت.
چشماشو بست و رھا شد تو خيال کافه... که صدای ممتد ضربات يک دست مشت شده به شيشه اون رو
دوباره به تاکسی برگردوند. با دستاش چشماش رو ماليد تا بتونه چھره ی بيرون تاکسی رو تشخيص بده.
يک پيرمرد با لباسھای وصله شده، صورت اصلاح نشده و يه دنيا چين روی صورت. تمام خاطرات قاب
شده ش تو يه لحظه توی ذھنش کنار ھم قطار شدند تا شايد ميون اون ھمه رنگ و تصوير فراموش شده،
چھره ی پيرمرد سيگارفروش مثل يه تلنگر، روزھای پاک شده ی زندگی شو به يادش بياره. بايد بين
تلخی نگاه آشنای پيرمرد و اشتياقش برای رسيدن به کافه يکی رو انتخاب می کرد. فرصت زيادی
نداشت. اعداد ثبت شده روی چراغ وسط چھارراه که تند و تند جاشون رو به ثانيه ی بعدی می دادن
تصميم رو سخت می کردن. تا اينکه قبل از اينکه بتونه انتخابی بکنه راننده پاشو گذاشت روی گاز و
خيرگی نگاھشو با غريبه به ھم زد. تاکسی داشت با سرعت به راھش ادامه می داد. نمی دونست بايد
آروم و بيصدا لَم بده روی صندلی و بره به جايی که تمام مدّ تی که توی بيمارستان بود دقيقه به دقيقه برای
بودن اونجا نقشه کشيده بود يا پياده بشه و بره دنبال پيرمردی که حالا ديگه مطمئن بود قبلا ھيچ وقت
نديدتش.
دست کرد توی جيبش و تمام اسکناسھای پاره ای رو که داشت با يه عالمه پول خرد خالی کرد روی
صندلی تاکسی...
_ نگه دار، بايد پياده شم.
_ مگرنمی خواستی بری به اون کافه؟
_ ترمز کن. ھمين الان...
راننده با دستپاچگی ترمز کرد و تا سر بجنبونه با صندلی خالی روبرو شد.
ھمه ی آدمھای توی خيابون با تعجب مردی رو به ھم نشون می دادند که با لباس مخصوص بيمارستان
زير بارون می دويد.
دستشو گذاشت روی شونه ی پيرمرد...
پيرمرد تقريباً ھم قد خودش بود فقط کمی تکيده تر با يه خال گوشتی کنار چشم چپش، درست مثل ھمونی
که کنار چشم راست خودش بود. انگار جلوی آينه ايستاده باشد. برای حرف زدن با اون دنبال يه بھونه
می گشت و دم دستی ترين بھونه سيگار بود. يه سيگار که با آتيش سيگار اون روشن می شد. يه سيگار
خاص می خواست، از ھمونی که گوشه ی لب پيرمرد جا خوش کرده بود. پيرمرد دست کرد توی جيبش
تا پاکت سيگار رو بيرون بياره که يه عکس روی کف خيس پياده رو افتاد. خم شد تا عکس رو از رو
زمين برداره. باورش نمی شد، عکس خودش بود، عکس خودش توی ھمون سن وسالی که الان بود و
کنارش لبخند فراموش نشدنی کسی که ھيچ وقت تو ھيچ عکسی کنارش نبوده. يه عکس از خودش و با

ارزش ترين داشته ھاش توی جيب مرد سيگار فروش...

.........................................................................................................................

قسمت چهارم (سياوش تتاردار)

يه دلھره ی عجيب ھمه ی جونشو گرفته بود. نمی تونست ھيچ جوری با اين قضيه کنار بياد. پريد سمت
خواھش می کنم منو برسونين بيمارستان. خواھش می کنم. » : خيابونو جلوی يه تاکسی رو گرفت و گفت
من » : زنی که پشت تاکسی نشسته بود با ديدن حالش گفت بذارين سوار شه. سوار که شد زن گفت «
دعا کنين اتفاقی نيفتاده باشه. دعا کنين. » « ؟ پرستار بيمارستانم. شايد بتونم کمکتون کنم. اتفاقی افتاده
ھمه ی وجودش پر بود از اضطراب و ناباوری. چه طور می «... خواھش می کنم سريع تر برين آقا
تونست با اين قضيه کنار بياد و قبولش کنه؟...
جمعيت با شنيدن صدای آمبولانس که نزديک می شد کنار رفتن. تصادف سنگينی بود. يه مرد و يه زن
که مسافر تاکسی بودن، و راننده ی تاکسی به شدت آسيب ديده بودن و بايد زود به بيمارستان می رسيدن.
پيرمرد سيگار فروش از ميون جمعيت چيزايی رو از رو زمين برداشت و آروم به سمت دکه ش رفت.
خيلی وقت بود صحنه ای به اين دلخراشی نديده بود.
« . مراقب مريض اين تخت باشين پرستار. ھر تغييری تو حالش ديدين سريع بھم گزارش بدين »
ساعت ايستاده بود و زمان ھيچ حرکتی نداشت انگار. از پشت شيشه می ديد که دکترا دور تخت حلقه
زدن و سعی می کنن مريض روی تختو زنده نگه دارن. شروع کرد به دوييدن سمت خروجی بيمارستان.
» « ؟ داداش کجا ميری اين وقت شب » « ! تاکسی! دربست » . نمی تونست ھمه ی اين اتفاقا رو باور کنه
... « برو، فقط سريعتر برو! ھر چقدر بخوای بھت ميدم
سنگينی نگاه راننده تاکسی رو از تو آينه رو خودش احساس می کرد. چرا انقدر آشناست چھره ش؟
_ نگه دار، بايد پياده شم.
_ مگرنمی خواستی بری به اون کافه؟
_ ترمز کن. ھمين الان...
راننده با دستپاچگی ترمز کرد و تا سر بجنبونه با صندلی خالی روبرو شد.
دستشو گذاشت روی شونه ی پيرمرد...
"من از اون راننده ی تاکسی خواستم که برسوندت اينجا. بايد چيزايی که ازت پيشم امانت مونده بھت بر

می گردوندم"

...................................................................................................................................

قسمت پنجم و پاياني(سيد جواد قضايي)

پيرمرد عکسی رو که روی زمين افتاده بود برداشت و اونو تو دستای مرد گذاشت و گفت: " منتظرته " .

اطرافش رو نگاه کرد، کف خيابون پر بود از شيشه ھای خرد شده. مضطرب بود. نمی تونست باور کنه.
راننده کمی آنطرف تر روی زمين خم شده بود و دنبال چيزی می گشت و نخ پاره ای را که يک انتھايش
به پشت سرش وصل شده بود، در دست داشت.
در چشمھای پيرمرد آرامش عجيبی ديده می شد. خيلی خونسرد و آرام بود و ھمين بيشتر مشوشش می
کرد.
"ھمين حالا بايد بريم. دنبالم بيا " و با دستش به طرف کافه ای که در انتھای خيابان بود اشاره کرد. مرد
بی اختيار دنبالش به راه افتاد. رو به پيرمرد کرد و گفت: " درست جلوی ھمون کافه من عزيزم رو از
دست دادم. قسم خوردم اونجا نرم. اگه برم حتما ميمرم. "
پيرمرد بدون اعتنا به مرد فقط گفت : " می دونم. " ھر چقدر به کافه نزديک تر می شدند پيرمرد پک
ھای محکم تری به سيگار می زد. ھوا سرد بود. بدنش داشت يخ می کرد. پاھايش رمق نداشت اما انگار
کسی از پشت ھلش می داد و به طرف کافه می برد. دود سيگار پيرمرد، اطرافش رو گرفته بود و
چشمانش را تار کرده بود. مسير کافه پر بود از کلاف ھای نخی رنگارنگ که به ھم گره خورده بودند و
ھمگی به کافه منتھی می شدند و سر ديگرشان از ھر طرف تا انتھا ادامه داشت.
پيرمرد دستی به شانه اش زد و گفت: " از اينجا به بعد رو خودت بايد بری. " درد تمام وجودش رو فرا
گرفت. جلوی کافه که رسيد پرستار را ديد. دم در ايستاده بود و داشت با تعجب داخل را نگاه می کرد.
پرستار در حالی که قرصھا کف دستش بودند رو به مرد کرد و گفت: " ديگه به اينھا احتياجی نداری. "
و آنھا را روی زمين ريخت و دوباره داخل را نگاه کرد.
چقدر آشنا بود. در گوشه ای نشسته بود و با ھمان لبخندی که توی عکس ديده بود برايش دست تکان می
داد. صداھای مبھمی از داخل به گوش می رسيد. حس می کرد وارد خانه ی خودش می شود. ھيچ وقت
به اين اندازه احساس راحتی نکرده بود. تمام آدمھای داخل کافه شبيه خودش بودند از کوچک تا بزرگ.
"پرستار شوک برقی رو آماده کن." ميخواست وارد کافه شود. پيرمرد داشت لبخند می زد. "اثری نداره
قدرتشو بيشتر می کنيم." باران ھنوز داشت می باريد. داخل کافه گرم به نظر می رسيد. تا مغز
استخوانش می سوخت، مثل کسی که برق گرفته باشد. "تکون نمی خوره دکتر" "سريع احيای قلبی کنين،
ھنوز ھم اميدی وجود داره." با ھر قدمی که می گذاشت بيشتر سبک می شد درست مثل قاصدک. لحظه
ای برگشت و پيرمرد را ديد که دارد به سمت راننده که ھنوز ھم دنبال چيزی بود می رفت. مطمئن بود

که گمشده ی او ھم دست پيرمرد است.

...............................................................................................................

اينهم پاياني كه خودم نوشته بودم :

باورش نميشد تمام اتفاقات بيشتر از اونكه يه تصادف پيش بيني نشده باشه ، يه برنامه ي از پيش
تعيين شده بوده كه اون با پير مرد روبرو شه . مي خواست بره ، بره و ھمه چيز رو فراموش كنه .
يه تاكسي دربست بگيره و برگرده به بيمارستان و دراز بكشه روي اون تخت ھميشگي و چشم بدوزه
به پنجره . توي اين مدت كوتاه فرار از اون جا انقدر با اتفاقات عجيب و غريب مواجه شده بود كه
ديگه خسته بود . دلش سكوت ميخواست . آرامش اون جا رو ميخواست . صداي جيك جيك گنجيشك
ھاي روي درخت روبروي پنجره رو . حتي اگه ھر روز مجبور بود يه مشت دارو بخوره و تنھا
ھمدمھاش آدمھايي باشن كه درست مثل خودش يه بخشي از زندگيشونو بيرون اونجا جا گذاشتن .
داشت راه مي افتاد بره كه اين بار پير مرد دستشو گذاشت روي شونش: "بمون!"
"امانتي كه بايد بھت ميدادم، حرفھايه كه مدتھا بود بايد بھت ميگفتم .
شب بدي بود . شب تصادفو ميگم . بايد ميرفتم بيمارستان تا شايد قبل از اينكه دير بشه، شده براي يه
نگاه ببينمش .
ميدونستم اين آخرين باره . ميدونستم اگه فقط يه كم دير برسم تا آخر عمر خودم رو سرزنش ميكنم .
پامو با تمام قدرت گذاشتم روي گاز. بارون ميومد . نميتونستم روبرومو درست ببينم .انگار ھيچ چيز
رو نميديدم. فقط ھر چند ثانيه يه بار صداي بوق ممتد ماشين ھايي رو ميشنيدم كه به نشانه ي
اعتراض به سبقت ھام زده ميشدن .
مغزم كار نميكرد . فقط يك كلمه تمام ذھنم رو گرفته بود : بيمارستان . برام مھم نبود توي راه چه
اتفاقي ميافته . ميخواستمم كاري بكنم قبل از اينكه دير بشه ...
ودير شد ... براي ھميشه ... ميون اونھمه پريشوني و ترس نفھميدم چي شد كه با يه صداي مھيب
متوقف شدم .
وقتي به خودم اومدم متوجه شدم با يه تاكسي تصادف كردم . راننده و دو مسافرش يه زن و مرد بودن
كه به شدت آسيب ديده بودن واز درد به خودشون ميپيچيدن .
نميدونستم چيكار بايد بكنم . توي اون جاده ي فرعي و خلوت كسي نبود كه كمكشون كنه .
بايد انتخاب ميكردم . بين موندن و از دست دادن ھمه چيز ، حتي يه نگاه آخر يا رفتن . زمان زيادي
نداشتم . ھر لحظه ممكن بود كسي برسه . برگشتم و سوار ماشين شدم . بايد ميرفتم . نمييتونستم بمونم
. نميشد .
رفتم . ولي نگاه سرد مرد مسافر تاكسي كه بوي مرگ ميداد توي اون لحظه ي آخر، براي ھميشه
توي ذھنم موندگار شد . "
حرفھاي پير مرد سيگارفروش آشنا بود . به اندازه ي صورتش كه آشنا بود . حالا دليل ھمه ي اون
نشونه ھا رو ميفھميد . دليل اون ھمه ي سوال رو . معما حل شده بود . اون مرد مسافر تاكسي،
خودش بود . و اون پير مرد ،حالا ميفھميد چرا نتونست مثل باقي آدمھا از كنارش رد شه و به راھش
ادامه بده . حالا ميفھميد چرا از تاكسي پياده شد و برگشت پيش اون . حالا دليل اين جاذبه رو ميفھميد
.
پاھاش ديگه طاقت ايستادن نداشتن . چھار زانو نشست روي زمين . تمام روزھاي سخت گذشته ، با
سرعت نور خودشون رو رسوندن و پيش چشماش رژه رفتن . انگشتاي باريكش رو توي موھاش فرو
برد و رفت توي فكر .
پيرمرد ھم حال خوشي نداشت . خسته تر از اوني بود كه بشه چيزي بھش گفت . نميشد مواخذش كرد
. نميشد مجازاتش كرد . ميشد مجازات رو توي تك تك چينھاي صورتش ديد . ميشد آشفتگي رو توي
نگاه خسته ش ديد .
ھمه چي تموم شده بود . بعد از اين ھمه سال . اينھمه تنھايي ، ھمه چيز رو به زبون آورده بود . حالا
ديگه آروم به نظر ميرسيد . قطرات بارون روي گونه ھاي خيسش ميغلطيدند و سر ميخوردن توي
دستھايي كه ھنوز ھم ميلرزيدن .
ساعت ايستاده بود و زمان ھيچ حرکتی نداشت انگار.
.
بلند شد . پاھاش روي زمين كشيده ميشد . تنش خسته تر از اوني بود كه بتونه راه بره . رفت كنار
خيابون ايستاد .
-"تاكسي ! دربست!"
-"داداش ، كجا ميخواي بري اين وقت شب ؟"
- "برو ! فقط سريعتر برو . ھرچه قدر بخواي بھت ميدم .....
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 10:59  توسط سیپید  | 

بازگشت

گاهي وقتهاست كه دستت به هيچ جا بند نيست . دفترچه ي حرفهاي نم كشيده ات را بي خبر ازت گرفته اند . تك تك جمله هايي را كه با آنها زندگي كرده اي . تمام روزهاي تلخ و شيرينت را . دفترچه ات را گرفته اند و نميگذارند ديگر تويش بنويسي . و تو نميداني بايد دلت براي دست خطهايت تنگ شود يا سرت را بيندازي پايين و بيايي سراغ دفتر رنگ و رو رفته ي قديميت ، ورقش بزني و از آخرين صفحه اش  دوباره بنويسي، يك صفحه ي سپيد هم بگذاري براي آنهمه دست نوشته كه به زور ازت گرفته اند . براي روزي كه آن ورق پاره ها را سنجاق كني روي همين صفحه ي سپيد ...

...................................................................................................................................

حال خوبي ندارم . احساس ميكنم بهم توهين شده . احساس ميكنم تنها آزادي ام ، تنها سهمي كه از زندگي داشتم را ازم گرفته اند.تنها جايي را كه در آن به دور از دغدغه هاي زندگي ، از دغدغه هايم مينوشتم . فقط به خاطر اين كه هميشه تر و خشك با هم ميسوزند . فقط به خاطر اينكه علي رغم تمام اختياري كه حداقل براي نوشتن از بي اختياري ام در زندگي دارم ، هنوز هم تنها داشته ام را بي اجازه ازم ميگيرند .

................................................................................................................................

اين چند روز گند خورده به همه ي لحظه هايم . اصلاً نميدانم چكار ميكنم . دست خودم نيست . يك عالمه خرت و پرت ميريزم جلويم و خيره ميشوم به گلهاي قالي...

با خودم ميگويم بخاطر استرس امتحانات است ،تمام كه بشود خوب ميشوم. اما خودم ميدانم كه براي من استرس امتحان هيچ وقت مفهومي نداشته .

توي اين دوسال حتي جمله بنديهايم هم تغيير كرده اند . وردپرس برايم جايي بود كه بيشتر خودم بودم تا جمله هايي كه توي لفافه پيچشان ميدادم و اينجا مينوشتم . 

هنوز هم "با دهاني پر از سيب" برايم مقدس است و اين صفحه برايم يادگار روزهاييست كه تمام وجودم يك هدف را ميطلبيد . تك تك سلولهايم تشنه ي وقوع اتفاقي بود كه هرگز تجربه اش نكردم .

شايد هم اينجا يادگار يك "حسرت " بزرگ است . براي همين است كه تا راهم را كج ميكنم و سر از مسيري در مي آورم كه اين فانوس خيس روشنش كرده ، ياد اين "حسرت" بزرگ دستهايم را براي لغزيدن روي كليد هاي كيبرد لرزان ميكند.

چه فرقي ميكند . بعضي "حسرت"ها هستند كه نيازي نيست چيزي برايت ياد آوريش كند ، كافيست موقع راه رفتن كمي ، فقط كمي سرت را بالاتر بگيري و زل بزني به درختهاي روبرو ،انگشتهايت را با خشونت روي ديوار بكشي و آرام و بدون رد پا از تكرار هر روزه ي آن دور شوي .

.......................................................................................................................................

با تمام تلخي اي كه اين صفحه به چشمانم تحميل ميكند ، ميدانم هيچ جاي ديگري نميتوانم شبيه خودم بنويسم . اين خانه تنها جاييست كه سرماي نفسهايم را از جنسي ديگر مدتهاست در دل خود دارد .

باز هم برايت خواهم نوشت . براي "با دهاني پر از سيب" براي دفترچه اي كه عاشقانه دوستش دارم.





+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 16:39  توسط سیپید  | 

الصاق شود به...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 16:36  توسط سیپید  | 

غریب الوقوع!

 

 

روزهای جالبیست آینده مبهم پیش رو .

همین است که دیوانه ام میکند .این ابهام بی پرده که هر لحظه ولعم را بیشتر میکند .

همین ندانستن ...بی خبر بودن ...همین واژه ی دلنشین غیر مترقبه بودن وسوسه ی ماندن را در وجودم

لبریز میسازد .

گیجی لحظات است که مرا با خود میبرد .سوالات بی پاسخ است که از این ثانیه تا ثانیه ی بعد همراهیم میکند .

ندانستن و غریب الوقوع بودن به اندازه ی جذبه ی نگاه یک رهگذر مرا شیفته میسازند .

همین غافلگیری شیرین است که تو را منتظر نگاه میدارند .منتظر روزهایی که بی صیرانه تو را به فردا میرسانند .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 18:16  توسط سیپید  | 

من!

و روزهایی که مانند گذشته نیست .

روزهایی که دیگر نمینویسم .روزهایی که حتی فکر هم نمیکنم .دیگر دغدغه هم ندارم .

حساس هم نیستم .آدم هم نیستم!

دارم کم کم به موجود بی خاصیتی تبدیل میشوم .موجود بی خاصیتی که آنقدر سرش شلوغ است که وقت فکرهای بیهوده ی همیشه را ندارد .

موجودی که با همه خوشحال است .موجودی که در چشم همه خیره میشود و هیچ نمیگوید .

موجودی که وقت پیاده رویهای طولانی گذشته را ندارد .موجودی که برای اضافه کردن سرعت پیاده رویهایش حتی به ساسی مانکن متوسل میشود!

موجودی که حتی وقت بحث و کلنجار با دیگران را ندارد .

موجودی که عنصر زمان در زندگیش به سرعت در حال فرار است .

موجودی که آنقدر خسته است که شبها نای رویا پردازی ندارد و   سی ثانیه ی اول رفتن به رختخواب غرق خواب میشود .

موجودی که صبحها برای بیدار نشدن چرتهای ۳ دقیقه ای را بهانه میکند .

موجودی که حتی روده درازی برای مهمترین مسائل زندگیش را کنار گذاشته.

موجودی که سر همه ی کلاسها با نهایت دقت حاضر میشود .موجودی که هفته ای ۲ روز نهار میخورد و هفته ای هیچ روز شام ...!

موجودی که وقت تجزیه و تحلیل روابط دوستانه اش را ندارد .از روابط جدید استقبال میکند و روابط گذشته را با گشاده رویی ادامه میدهد .

این موجود ممتنع بی خاصیت شگفت زده ام میکند !

موجودی که کوچکترین شباهتی به آن شرلی وراج همیشه ندارد .

موجودی که در مقابل بحث ها سکوت اختیار میکند .

لبخند ملیح نثار جمع میکند .کنایه های بی معنی تحویل میدهد .

موجود جالبیست .این موجودی که من نیست!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:33  توسط سیپید  | 

خواب

تا جايي كه بخاطر دارم ، خواب هيچ گاه در لحظات من آنقدر كه بايد موثر نبوده و يا بهتر است بگويم اساساً خواب و خاطراتش تا دمي پس از بيداري پايدار است و همين كه به قدر خميازه اي بي هوايي خواب از سر بپرد ، ديگر از آن خوابهاي رنگي كه تمام شب در آغوششان آسوده ايم نشاني نميابيم.

و به اين دليل و ادله بيشمار و كم ارزش ديگر هميشه و هميشه خواب و ملحقاتش يعني همان تعبير و حواشي در دايره ي توجهات من كمترين تراكم را به خود اختصاص داده ، يا لااقل كمتر از پراهميت هاي زندگيم كه روزانه ساعتها روحم را با تمام پيچيدگيهاي به دردنخورش عاصي ميسازد.

و آنشب...

 


تويي كه پس از هزار و يكشب در اين شب شوم راهت را بسوي پريشانيهاي شبانه ي من گم كرده اي .

چه ميجويي در من آشفته كه  اينچنين به نيرنگ باز آمده اي تا خواب را نيز بسان تمام لحظه هاي بيداريم به يغما بري؟

ترديد هم كلاميت بر وجودم لرزه مي افكند و با نگریستن در چشمان اهريمني تو از ديدن چهره ات مي آشوبم.

و لبخندت ، لبخند گنگت در ويرانه ي نشانه هاي تكيده ام  به نيستي بدل ميشود.

درمانده ام از اين ذهن وحشي...

ازين دستهاي شوريده...

ازين قلب پيمان شكن ...

از دروغهاي صدبار وصله زده...

و از فردايي كه افسون گذشته با اوست...


 

ميگويد:"فكر ميكنم ، پس هستم " با من بگو :"چگونه بودنيست مرا با اين فكرهاي هميشه بيمار...؟"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 15:23  توسط سیپید  | 

تلخ!

دستم را كه در برابرش دراز ميكنم ، با بي ميلي دستم را ميگيرد و با اكراه با بوسه هايي مرسوم

گونه هايم را مورد محبت قرار ميدهد.

پيداست كه يا مرا نشناخته يا با كس ديگري اشتباه گرفته.به هرحال برايم اهميتي ندارد كه چقدر براي او آشنايم .

من يا هر كس ديگري شبيه من ، براي او نيز توفيري ندارد.

كمي با فاصله كنارش مينشينم .هنوز به ما پشت كرده .چند دقيقه اي منتظرش ميمانيم تا به جمعمان بپيوندد.

ميزبانان از حال و روز چند روز اخيرش ميگويند و ديگران با تاسف سر تكان ميدهند.

كسي حواسش به او نيست.به اويي كه تمام حواسش به بقيه است.يكمرتبه  به حرف مي آيد:"همه ي اينها نشونه ی مرگه.به گمونم مرگم نزدیکه."

با شنيدن واژه ي "مرگ" تنم ميلرزد.راست ميگويد ، اين خانه بوي مرگ ميدهد.

از خودم بدم مي آيد كه با اين سرعت حكم صادر ميكنم و چنين بيرحمانه او را به دنياي مردگان تحميل ميكنم.

ولي حقيقت درونم چيز ديگريست.انگاري وقتش رسيده باشد.همين روزها...نزديك است.صداي خس خس ديوانه كننده ي فرشته ي مرگ را ميشنوم.

غرق افكار متعفن ام هستم كه كسي سكوت را ميشكند:

"ديشب تا صب چش رو هم نذاشته.نصفه شبي ديديم بلند شده همه ي اثاث خونه رو جمع كرده يه گوشه اي و يه پارچه روش كشيده.ميگفت:شوهر زن همسايه مرده.بايد براش حلوا بپزم..."

و خودش كودكانه باقي داستان را تعريف ميكند:

"آره، مرد همسايه مرده بود.خواستم براش حلوا بپزم.هرچي باشه همسايس.نون و نمك همو خورديم.ولي هرچي گشتم روغن و آرد پيدا نكردم.يدفعه ديدم بقيه دارن تماشم ميكنن.بيخواب شدن بودن..."

آنقدر ملموس و باوركردني ميگويد كه نميتواني تشخيص دهي خودش ميدانسته خيالاتي شده يا نه.

آنقدر كه خودت هم باور ميكني ديشب از خانه ي همسايه ي ديوار به ديوار صداي شيون مي آمده...

صداي ظريف زنانه اي رشته ي افكارت را بر هم ميزند:"اين اواخر همه ي برنامه هاش بهم خورده.شبا صبونه ميخوره و روزها برعكس.همش توي خواب هذيون ميگه.از گذشته.از اتفاقات سي چل سال پيش.

هر دفه مارو با يكي اشتبا ميگيره.با يكي كه سالهاس مرده..."

و او بي خبر از آشوب درونمان با ظرف ميوه مشغول است.

چند باري ميوه تعارف ميكند ولي حواسم نيست.با ترديد ميوه را رد ميكنم.ميگويد:"اينو برا تو پوس كندم.بايد بخوريش!"

چشمانم تر ميشود و بشقاب را از او ميگيرم.

شايد اين آخرين پرتقالي باشد كه....

..........................................................................................................................................

قهوه های  تلخ در فنجان همه ماسيده.كسي نميخواهد انگشتش را در حلقه ي فنجان بچرخاند ،لبه ي فنجان را به لب هايش نزديك كند و تلخي قهوه را با تلخي آنچه پيش چشمش است در آميزد...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 17:21  توسط سیپید  | 

دلتنگی

این روزها ، در پیچ و خم مرور صد باره ی فعل های گذشته ام ، دارم سعی میکنم نظریه ای را برای خودم به اثبات برسانم.

اینکه:" میزان دلتنگی با میزان آگاهی رابطه ی عکس دارد"

به گمانم آدمها تا وقتی از وضعیت زندگی و احوالات کسی که در کنارشان نیست اطلاع دارند به همان اندازه نیز میزان دلتنگیشان بیشتر است و هرچه این بی خبری بیشتر میشود دلتنگی به صفر میل میکند .آنهم به سمت صفر مطلق! از آن کمیت هایی که هیچ وقت نشد بدستی به خاطر بسپارمش.

دلتنگی برای وقتیست که چیزی هست که کسی را به یاد تو بیندازد یا تو را به یاد کسی بیندازد (مهم اصل قضیه است که یاد آوریست).

منظورم خاطره و آنچه در گذشته روی داده نیست،بلکه تمام آن چیزهایی که تو را از اکنون فردی با خبر میسازد.

 

دلتنگی برای زمانیست که وقتی کسی از تو راجع به شخصی میپرسد حرفی برای گفتن داشته باشی!

اینکه بدانی کجاست،چه میکند و یا جزئی تر،به چه فکر میکند و دلمشغولیهایش چیست.

وقتی پاسخ هیچ یک ازین پرسشها را ندانی (نه اینکه حدس بزنی ، به معنای واقعی کلمه ندانی)

اصولاْ دلیلی برای دل تنگ شدن نمی ماند و میتوانی با خیال راحت مطمئن باشی دلت برای کسی تنگ نشده!

این روزها مرتب به این سوال فکر میکنم :"اصلاْ وقتی نمیدانی کسی کجاست و چه میکند دلتنگی برای

 او به چه دردی میخورد؟"

.................................................................

امشب از آن شبهاییست که حال خود را نمیفهمم.آرام و در عین حال بیقرار گوشه ای نشسته و به موکت رنگ پریده ی اتاقم که با کفشهای گلی ام بی ریختشان کرده ام  زل زده ام .

از آن موقعیتهایی که همیشه و در هر شکلی به دلتنگی تعبیر میشود .

و اگر کسی بخواهد کلی تر توصیفش کند یا دلگیریست یا هر غم باد دیگری که نهایتاْ به دل ارتباط پیدا میکند.

دور و برم را که نگاه میکنم کسی برای درددل کردن نمی یابم.آخر دردی نیست که در دل جای گیرد و یا اصلاْ بهانه ای برای باز شدن سر درد و دل نیست.

به یکباره نگاهم روی گوشی تلفن ثابت می ماند.

تمام کسانی را که میشود از آنها خواست پای حرفهایت بنشینند و ساعتی مزخرفات همیشگی ات را صبوری کنند از نظر میگذرانم.

و بعد تصمیم میگیرم واکنش چند نفر را بسنجم.یک اس ام اس مشترک با مضمون :"سلام .خیلی دلم گرفته..." برای چندین نفر ارسال میکنم.

نفر اول با کراهت پاسخ میدهد و احمقانه ترین پیشنهاد ممکن را میدهد ."خوب زنگ بزن به یکی صحبت کن!"

چند دقیقه ی بعد اس ام اس دیگری میرسد و دوستی با دوست داشتنی ترین عبارات ممکن دلداریم میدهد.

و همینطور پاسخ های جالب و متفاوت غافلگیرم میکنند.

تا اینکه یکی پیدا میشود که بر حسب کنجکاوی یا به هر دلیل دیگری بپرسد:"چرا؟"

ـ دلم تنگ شده .

ـ برای کی؟

ـ برای یکی ...خیلی وقته...

ـ خوب چرا بهش نمیگی دختر؟

ـ برای اینکه نیست!

ـ کجا رفته ؟

ـ نمیدونم.

ـ یعنی هیچ جوری نمیتونی بفهمی کجاست؟

ـ نه.

ـ اینی که دلت براش تنگ شده کی هست؟

ـ یه عزیز.

ـ خوب نمیتونی ازش بپرسی کجاست؟

ـ برام مهم نیست که  نیست یا کجاست. الان فقط دلم تنگه ...همین...

.....................................................

و همین...؟

بیشتر که با خودم کلنجار میروم به خودم میگویم:" اصلاْ وقتی نمیدانی کسی کجاست و چه میکند دلتنگی برای او به چه دردی میخورد؟"

اصولاْ وقتی از کسی خبر داری به همان نسبت نیز ذهنت بیشتر و بیشتر درگیر است و ممکن است در روز حتی شده چند ثانیه ی کوتاه ولی به او فکر کنی .به اینکه کنارت نیست و اگر بود چه قدر زندگی بهتر بود!

مهم نیست این فرد کیست.یک دوست.. .عضوی از خانواده یا هرکس دیگری که حضور ندارد .نبود اوست که اهمیت دارد نه چیز دیگری.

 و همه ی اینها زمینه ایست برای غلیان  یک حس ملموس به نام : " دلتنگی "

.............................................

این روزها دارم سعی میکنم این نظریه را برای خودم به اثبات برسانم و با آرامشی کامل دنیای  بی خبری و دلتنگ نبودن را تجربه کنم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:1  توسط سیپید  | 

و چشمهایی که دیگر اشک ندارند...

دارم بحث ميكنم.ادله مي آورم و به خيالي توجيه ميكنم و با تمام قدرت سعي ميكنم توجيه نشوم.

من تمام حقيقت را ميدانم .تمام آن چيزهايي را مدتهاست در سينه دارم .

ارتعاش دستانم به وضوح قابل درك است.زمان به سرعت ميگذرد و هر لحظه دير تر ميشود.

بايد بروم .

تمامي وسايلم را به شلختگي روي دوشم حمل ميكنم .شالگردنم روي زمين كشيده ميشود و پاهايم بي طاقت تر از هميشه تمام آن همه  حقيقت را ياد آورم ميشود.

نه! با اين شكل و قيافه همه خواهند فهميد بر من چه گذشته!

حس ميكنم همه خواهند فهميد .همه را .

به يكباره دليل ضعفم را ميفهمم.شيريني كوچكي از كيفم بيرون مي آورم .بي اختيار انگشتم روي دكمه اي ميلغزد.به محض آغازصوت آشنا گونه هايم تر ميشود.اين اشكها حتي براي خودم هم غير منتظره است.

و اشك و خنده و بي خبري و...و تن بي رمقم و تخت ام و خواب...

................................................

نشسته ايم كنار هم .امروز از آن روزهايي است كه خوب خوبم.

هيچ كس به اندازه ي خود من قادر به تشخيص اين نكات ريز و تاثير گذار در تغييرات روحي من نيست.

با حرارات صحبت ميكنم و گوش ميدهم.

ما بين صحبت بدون كوچكترين اطلاعی بلند ميشوم و لباس به تن ميكنم .

و شانه بالا انداختن در مقابل اين سوال كه :"كجا؟"

براي خودم هم دقيقاً واضح نيست با چه هدفي قصد رفتن كرده ام.

به خودم كه مي آيم نگاهم به قدمهايي دوخته ميشود كه به سرعت آسفالت جاده اي را لگد مال ميكنند.

شروع به حرف زدن ميكنم .دقيق تر كه ميشوم متوجه ميشوم كسي كنارم نيست.

هيچكس نيست .

تنهايي وسوسه كننده ايست .راه ميروم .نميدانم قدمهايم از مغزم فرمان ميگيرند يا قلبي با اينهمه بار حقيقت مچاله شده ...

با خودم حرف ميزنم.

از خودم ميپرسم و پاسخ ميدهم و طنين مرتعش صدايم كه ثبت ميشود.

از غمهايم ميگويم و لبخند ميزنم.از شاديهاي كوچك و قانع كننده ام. .از اين بيست و يكسال .از اين 2 سال .از غير منتظره هاي زندگيم .

ميگويم و مانند شنونده اي بيگانه به خود بيگانه ام گوش ميسپارم .

و گهگاه نگاه پرسشگر رهگذري با ترديدي تعريف شده  به وجود  مشاعرم .

مهم نيست .من در اين جاده ي طولاني كه آخرش را ميدانم با خودم خلوت كرده ام .با همين تن بي رمق .با همين نگاه خسته و قلبي مالامال از حقايق .

و بازگشت دوباره به همان كه ميگويند در كنار هم .

و طنين مرتعش و قدمهايي سيماني  و چشمهايي كه ديگر اشك ندارند...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 21:30  توسط سیپید  | 

من دیوانه ی این خیره بازی هر شبم...

نشسته ام...کنار حوضچه ی خاطراتم...تنها...در دوردست خودم زانو زده ام...دلم برای تازگیهای ورق نخورده ی خانه ی جدیدم میتپد.

فکرش راکه میکنم تمام عاشقانه هایم را در آغوش دارد.عاشقانه برای من یعنی:یک حوض در میان همهمه ی سکوت شبانه که کهکشانی از ستاره را بر من ارزانی دارد.عاشقانه برای من یعنی:بارانی که بی بهانه مینوازد.یعنی :سوسوی نگاه پرسشگر رهگذری که نشانی از من بپرسد.و من که تمام لحظه لحظه ام تماشاست.

پاچه شلوار بالازده و آب حوض و سرد و سرد...

و همه ی آرزویم :که بلمم کنار این حوض ...بروم غرق عشق بازی ستاره ها...با این چشمان گرم گرم گرم...

من دیوانه ی این خیره بازی هر شبم...

..................................................

عجب آرامشی دارد نبود او که همیشه نبوده...

...آرامش؟!و شاید اندکی...

اندکی غم و نه دقیقا ...همان حس موذی بی نشان که همیشه قلمرواش فراتر از هرچه بود و نبودم بوده...

و اما اکنون...دیگر یادواره ای نیست که حضورش قلبم را مرتعش سازد.

نه یادواره ای و نه دیگر هیچ...

فقط گاهی سوسوی نگاهی از دوردست که بیرحمانه عمق وجودم را نشانه میرود.بی آنکه بداند تمام این هزار و یکشب بر من چه گذشت...

هزار و یکشبی که هر بامداد و شامگاهش مرا به عروج رساند...

شگفتیهایی که دستان کوچکم رقم زد...

حرارت نگاهی که شریانهایم را جوشاند...

خدایی که دیگرگونه به یاریم شتافت...

هزار و یکشبی که اهلی شدن را تعبیری دوباره نمود...

و اما اکنون...من در آستانه ی سپیده های نزده...

همه را خط خطی کرده ام.گسسته ام هرچه نام و نشان از صندوقچه ی این ذهن همیشه مغشوش...

و دلمشغولیهای کودکانه ای که به یکباره به دست باد سپردم تا با خود ببرد...

دیگر نه با عطسه های آشفته پریشان خواهم شد و نه ریسمان منسوخ ابدیت را باز خواهم سرشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:18  توسط سیپید  |