مسابقه ي داستان نويسي
قسمت دوم (سياوش تتاردار) - قسمت سوم (خودم) - قسمت چهارم (سياوش تتاردار)- قسمت پنجم(سيد جواد قضايي)
..................................................................................................................
قسمت اول-(ارائه شده توسط هيئت داوران)
_ھی تو ! اونجا داری چی کار می کنی؟ مگه نمی دونی الان وقت خوابه؟!_ خوابم نمياد!
_ ولی الان بايد بخوابی! ببينم نکنه باز قرصھاتو نخوردی؟!
_ من خودم خوب می دونم کی بايد بخوابم. الانم می خوام برم خونه!
_ خونه؟! خونه که نميشه بری تا وقتی دکترت اجازه نده! تو ھنوز تازه اومدی اينجا. بايد قرصھاتو به
موقع بخوری، دکتر باھات صحبت کنه وقتی مطمئن شه حالت خوب شده می فرستت بری.
_ من حالم خوبه، اينو ھم تو می دونی ھم اون دکتر شيّاد!
_تو اينجايی که يکم استراحت کنی، سرحال که شدی ميری خونه!
_ ولی من امشب می خوام برم خونه!.....
ھه..... ھه..... ھه....... تاکسی! دربست!
_داداش کجا می خوايی بری اين وقت شب؟
_ برو، فقط سريعتر برو! ھر چقدر ميخوای بھت ميدم......
..........................................................................................................................................
قسمت دوم-(سياوش تتاردار)
چشماشو بست و گذاشت صدای چرخ ھای ماشين رو خيسی خيابون ھمه ھمھمه و صداھايی که تو سرشمی پيچيد رو بيرون کنه. می خواست تلاش کنه ھمه ی شلوغيا رو از تو سرش خالی کنه بيرون تا يه
فضای خالی بمونه فقط , چيزی که مدت ھا بود داشت دنبالش می گشت . کاری که اون دکتر لعنتی می
خواست با اون قرصھای کوفتی بکنه ولی نتونست , کاری که نم ھوای امشب به سادگی داشت می کرد.
_ ببخشيد می تونم بپرسم کجا بايد برسونمتون؟
آروم چشماشو وا کرد, از پشت خيسی شيشه ی پنجره توی اون تاريکی به سختی می تونست تشخيص بده
تو کدوم خيابونن.
_ الان يه ربعه که دارم ميرم اما ھنوز نگفتين مسيرتون کجاست.
چراغای نئون قرمز رستورانی که ديگه داشت تعطيل ميشد کمکش کرد بفھمه کجای تاريکی اين شھره.
_ تقاطع بعدی رو بپيچين راست. اولين کوچه ی اون خيابون پياده ميشم.
ھميشه بعد از اينکه شامو تو اون خيابون می خوردن سر بالايی پياده رو رو گز می کردن تا برسن به
کافه ی کوچيکی که يه خيابون بالاتر تو اون کوچه ی قديمی بود. خيلی وقت بود تو اون خيابونا نبوده
ولی يه چيزی تو دلش می گفت بايد امشب بره به اون کافه . ھر چند تنھا باشه . ھرچند اون سربالايی ,
تنھا، سواره، از پشت شيشه ھای خيس تاکسی طی بشه....
..................................................................................
قسمت سوم-(خودم)
يه چيزی تو دلش می گفت که بايد امشب بره به اون کافه.چشماشو بست تا تنھا صدای حاضر سکوت مبھم يه نگاه باشه که ھميشه تو اون کافه چشم به راھش بود.
خيسی پشت شيشه مثل يه ھمراه ھميشگی با چشماش که آروم آروم گرم می شدن، ھمدردی می کرد.
و نگاه پرسشگر راننده که ماتيش دنبال جواب تمام سؤالاش می گشت.
چشماشو بست و رھا شد تو خيال کافه... که صدای ممتد ضربات يک دست مشت شده به شيشه اون رو
دوباره به تاکسی برگردوند. با دستاش چشماش رو ماليد تا بتونه چھره ی بيرون تاکسی رو تشخيص بده.
يک پيرمرد با لباسھای وصله شده، صورت اصلاح نشده و يه دنيا چين روی صورت. تمام خاطرات قاب
شده ش تو يه لحظه توی ذھنش کنار ھم قطار شدند تا شايد ميون اون ھمه رنگ و تصوير فراموش شده،
چھره ی پيرمرد سيگارفروش مثل يه تلنگر، روزھای پاک شده ی زندگی شو به يادش بياره. بايد بين
تلخی نگاه آشنای پيرمرد و اشتياقش برای رسيدن به کافه يکی رو انتخاب می کرد. فرصت زيادی
نداشت. اعداد ثبت شده روی چراغ وسط چھارراه که تند و تند جاشون رو به ثانيه ی بعدی می دادن
تصميم رو سخت می کردن. تا اينکه قبل از اينکه بتونه انتخابی بکنه راننده پاشو گذاشت روی گاز و
خيرگی نگاھشو با غريبه به ھم زد. تاکسی داشت با سرعت به راھش ادامه می داد. نمی دونست بايد
آروم و بيصدا لَم بده روی صندلی و بره به جايی که تمام مدّ تی که توی بيمارستان بود دقيقه به دقيقه برای
بودن اونجا نقشه کشيده بود يا پياده بشه و بره دنبال پيرمردی که حالا ديگه مطمئن بود قبلا ھيچ وقت
نديدتش.
دست کرد توی جيبش و تمام اسکناسھای پاره ای رو که داشت با يه عالمه پول خرد خالی کرد روی
صندلی تاکسی...
_ نگه دار، بايد پياده شم.
_ مگرنمی خواستی بری به اون کافه؟
_ ترمز کن. ھمين الان...
راننده با دستپاچگی ترمز کرد و تا سر بجنبونه با صندلی خالی روبرو شد.
ھمه ی آدمھای توی خيابون با تعجب مردی رو به ھم نشون می دادند که با لباس مخصوص بيمارستان
زير بارون می دويد.
دستشو گذاشت روی شونه ی پيرمرد...
پيرمرد تقريباً ھم قد خودش بود فقط کمی تکيده تر با يه خال گوشتی کنار چشم چپش، درست مثل ھمونی
که کنار چشم راست خودش بود. انگار جلوی آينه ايستاده باشد. برای حرف زدن با اون دنبال يه بھونه
می گشت و دم دستی ترين بھونه سيگار بود. يه سيگار که با آتيش سيگار اون روشن می شد. يه سيگار
خاص می خواست، از ھمونی که گوشه ی لب پيرمرد جا خوش کرده بود. پيرمرد دست کرد توی جيبش
تا پاکت سيگار رو بيرون بياره که يه عکس روی کف خيس پياده رو افتاد. خم شد تا عکس رو از رو
زمين برداره. باورش نمی شد، عکس خودش بود، عکس خودش توی ھمون سن وسالی که الان بود و
کنارش لبخند فراموش نشدنی کسی که ھيچ وقت تو ھيچ عکسی کنارش نبوده. يه عکس از خودش و با
ارزش ترين داشته ھاش توی جيب مرد سيگار فروش...
.........................................................................................................................
قسمت چهارم (سياوش تتاردار)
يه دلھره ی عجيب ھمه ی جونشو گرفته بود. نمی تونست ھيچ جوری با اين قضيه کنار بياد. پريد سمتخواھش می کنم منو برسونين بيمارستان. خواھش می کنم. » : خيابونو جلوی يه تاکسی رو گرفت و گفت
من » : زنی که پشت تاکسی نشسته بود با ديدن حالش گفت بذارين سوار شه. سوار که شد زن گفت «
دعا کنين اتفاقی نيفتاده باشه. دعا کنين. » « ؟ پرستار بيمارستانم. شايد بتونم کمکتون کنم. اتفاقی افتاده
ھمه ی وجودش پر بود از اضطراب و ناباوری. چه طور می «... خواھش می کنم سريع تر برين آقا
تونست با اين قضيه کنار بياد و قبولش کنه؟...
جمعيت با شنيدن صدای آمبولانس که نزديک می شد کنار رفتن. تصادف سنگينی بود. يه مرد و يه زن
که مسافر تاکسی بودن، و راننده ی تاکسی به شدت آسيب ديده بودن و بايد زود به بيمارستان می رسيدن.
پيرمرد سيگار فروش از ميون جمعيت چيزايی رو از رو زمين برداشت و آروم به سمت دکه ش رفت.
خيلی وقت بود صحنه ای به اين دلخراشی نديده بود.
« . مراقب مريض اين تخت باشين پرستار. ھر تغييری تو حالش ديدين سريع بھم گزارش بدين »
ساعت ايستاده بود و زمان ھيچ حرکتی نداشت انگار. از پشت شيشه می ديد که دکترا دور تخت حلقه
زدن و سعی می کنن مريض روی تختو زنده نگه دارن. شروع کرد به دوييدن سمت خروجی بيمارستان.
» « ؟ داداش کجا ميری اين وقت شب » « ! تاکسی! دربست » . نمی تونست ھمه ی اين اتفاقا رو باور کنه
... « برو، فقط سريعتر برو! ھر چقدر بخوای بھت ميدم
سنگينی نگاه راننده تاکسی رو از تو آينه رو خودش احساس می کرد. چرا انقدر آشناست چھره ش؟
_ نگه دار، بايد پياده شم.
_ مگرنمی خواستی بری به اون کافه؟
_ ترمز کن. ھمين الان...
راننده با دستپاچگی ترمز کرد و تا سر بجنبونه با صندلی خالی روبرو شد.
دستشو گذاشت روی شونه ی پيرمرد...
"من از اون راننده ی تاکسی خواستم که برسوندت اينجا. بايد چيزايی که ازت پيشم امانت مونده بھت بر
می گردوندم"
...................................................................................................................................
قسمت پنجم و پاياني(سيد جواد قضايي)
پيرمرد عکسی رو که روی زمين افتاده بود برداشت و اونو تو دستای مرد گذاشت و گفت: " منتظرته " .
اطرافش رو نگاه کرد، کف خيابون پر بود از شيشه ھای خرد شده. مضطرب بود. نمی تونست باور کنه.راننده کمی آنطرف تر روی زمين خم شده بود و دنبال چيزی می گشت و نخ پاره ای را که يک انتھايش
به پشت سرش وصل شده بود، در دست داشت.
در چشمھای پيرمرد آرامش عجيبی ديده می شد. خيلی خونسرد و آرام بود و ھمين بيشتر مشوشش می
کرد.
"ھمين حالا بايد بريم. دنبالم بيا " و با دستش به طرف کافه ای که در انتھای خيابان بود اشاره کرد. مرد
بی اختيار دنبالش به راه افتاد. رو به پيرمرد کرد و گفت: " درست جلوی ھمون کافه من عزيزم رو از
دست دادم. قسم خوردم اونجا نرم. اگه برم حتما ميمرم. "
پيرمرد بدون اعتنا به مرد فقط گفت : " می دونم. " ھر چقدر به کافه نزديک تر می شدند پيرمرد پک
ھای محکم تری به سيگار می زد. ھوا سرد بود. بدنش داشت يخ می کرد. پاھايش رمق نداشت اما انگار
کسی از پشت ھلش می داد و به طرف کافه می برد. دود سيگار پيرمرد، اطرافش رو گرفته بود و
چشمانش را تار کرده بود. مسير کافه پر بود از کلاف ھای نخی رنگارنگ که به ھم گره خورده بودند و
ھمگی به کافه منتھی می شدند و سر ديگرشان از ھر طرف تا انتھا ادامه داشت.
پيرمرد دستی به شانه اش زد و گفت: " از اينجا به بعد رو خودت بايد بری. " درد تمام وجودش رو فرا
گرفت. جلوی کافه که رسيد پرستار را ديد. دم در ايستاده بود و داشت با تعجب داخل را نگاه می کرد.
پرستار در حالی که قرصھا کف دستش بودند رو به مرد کرد و گفت: " ديگه به اينھا احتياجی نداری. "
و آنھا را روی زمين ريخت و دوباره داخل را نگاه کرد.
چقدر آشنا بود. در گوشه ای نشسته بود و با ھمان لبخندی که توی عکس ديده بود برايش دست تکان می
داد. صداھای مبھمی از داخل به گوش می رسيد. حس می کرد وارد خانه ی خودش می شود. ھيچ وقت
به اين اندازه احساس راحتی نکرده بود. تمام آدمھای داخل کافه شبيه خودش بودند از کوچک تا بزرگ.
"پرستار شوک برقی رو آماده کن." ميخواست وارد کافه شود. پيرمرد داشت لبخند می زد. "اثری نداره
قدرتشو بيشتر می کنيم." باران ھنوز داشت می باريد. داخل کافه گرم به نظر می رسيد. تا مغز
استخوانش می سوخت، مثل کسی که برق گرفته باشد. "تکون نمی خوره دکتر" "سريع احيای قلبی کنين،
ھنوز ھم اميدی وجود داره." با ھر قدمی که می گذاشت بيشتر سبک می شد درست مثل قاصدک. لحظه
ای برگشت و پيرمرد را ديد که دارد به سمت راننده که ھنوز ھم دنبال چيزی بود می رفت. مطمئن بود
که گمشده ی او ھم دست پيرمرد است.
...............................................................................................................
اينهم پاياني كه خودم نوشته بودم :
باورش نميشد تمام اتفاقات بيشتر از اونكه يه تصادف پيش بيني نشده باشه ، يه برنامه ي از پيشتعيين شده بوده كه اون با پير مرد روبرو شه . مي خواست بره ، بره و ھمه چيز رو فراموش كنه .
يه تاكسي دربست بگيره و برگرده به بيمارستان و دراز بكشه روي اون تخت ھميشگي و چشم بدوزه
به پنجره . توي اين مدت كوتاه فرار از اون جا انقدر با اتفاقات عجيب و غريب مواجه شده بود كه
ديگه خسته بود . دلش سكوت ميخواست . آرامش اون جا رو ميخواست . صداي جيك جيك گنجيشك
ھاي روي درخت روبروي پنجره رو . حتي اگه ھر روز مجبور بود يه مشت دارو بخوره و تنھا
ھمدمھاش آدمھايي باشن كه درست مثل خودش يه بخشي از زندگيشونو بيرون اونجا جا گذاشتن .
داشت راه مي افتاد بره كه اين بار پير مرد دستشو گذاشت روي شونش: "بمون!"
"امانتي كه بايد بھت ميدادم، حرفھايه كه مدتھا بود بايد بھت ميگفتم .
شب بدي بود . شب تصادفو ميگم . بايد ميرفتم بيمارستان تا شايد قبل از اينكه دير بشه، شده براي يه
نگاه ببينمش .
ميدونستم اين آخرين باره . ميدونستم اگه فقط يه كم دير برسم تا آخر عمر خودم رو سرزنش ميكنم .
پامو با تمام قدرت گذاشتم روي گاز. بارون ميومد . نميتونستم روبرومو درست ببينم .انگار ھيچ چيز
رو نميديدم. فقط ھر چند ثانيه يه بار صداي بوق ممتد ماشين ھايي رو ميشنيدم كه به نشانه ي
اعتراض به سبقت ھام زده ميشدن .
مغزم كار نميكرد . فقط يك كلمه تمام ذھنم رو گرفته بود : بيمارستان . برام مھم نبود توي راه چه
اتفاقي ميافته . ميخواستمم كاري بكنم قبل از اينكه دير بشه ...
ودير شد ... براي ھميشه ... ميون اونھمه پريشوني و ترس نفھميدم چي شد كه با يه صداي مھيب
متوقف شدم .
وقتي به خودم اومدم متوجه شدم با يه تاكسي تصادف كردم . راننده و دو مسافرش يه زن و مرد بودن
كه به شدت آسيب ديده بودن واز درد به خودشون ميپيچيدن .
نميدونستم چيكار بايد بكنم . توي اون جاده ي فرعي و خلوت كسي نبود كه كمكشون كنه .
بايد انتخاب ميكردم . بين موندن و از دست دادن ھمه چيز ، حتي يه نگاه آخر يا رفتن . زمان زيادي
نداشتم . ھر لحظه ممكن بود كسي برسه . برگشتم و سوار ماشين شدم . بايد ميرفتم . نمييتونستم بمونم
. نميشد .
رفتم . ولي نگاه سرد مرد مسافر تاكسي كه بوي مرگ ميداد توي اون لحظه ي آخر، براي ھميشه
توي ذھنم موندگار شد . "
حرفھاي پير مرد سيگارفروش آشنا بود . به اندازه ي صورتش كه آشنا بود . حالا دليل ھمه ي اون
نشونه ھا رو ميفھميد . دليل اون ھمه ي سوال رو . معما حل شده بود . اون مرد مسافر تاكسي،
خودش بود . و اون پير مرد ،حالا ميفھميد چرا نتونست مثل باقي آدمھا از كنارش رد شه و به راھش
ادامه بده . حالا ميفھميد چرا از تاكسي پياده شد و برگشت پيش اون . حالا دليل اين جاذبه رو ميفھميد
.
پاھاش ديگه طاقت ايستادن نداشتن . چھار زانو نشست روي زمين . تمام روزھاي سخت گذشته ، با
سرعت نور خودشون رو رسوندن و پيش چشماش رژه رفتن . انگشتاي باريكش رو توي موھاش فرو
برد و رفت توي فكر .
پيرمرد ھم حال خوشي نداشت . خسته تر از اوني بود كه بشه چيزي بھش گفت . نميشد مواخذش كرد
. نميشد مجازاتش كرد . ميشد مجازات رو توي تك تك چينھاي صورتش ديد . ميشد آشفتگي رو توي
نگاه خسته ش ديد .
ھمه چي تموم شده بود . بعد از اين ھمه سال . اينھمه تنھايي ، ھمه چيز رو به زبون آورده بود . حالا
ديگه آروم به نظر ميرسيد . قطرات بارون روي گونه ھاي خيسش ميغلطيدند و سر ميخوردن توي
دستھايي كه ھنوز ھم ميلرزيدن .
ساعت ايستاده بود و زمان ھيچ حرکتی نداشت انگار.
.
بلند شد . پاھاش روي زمين كشيده ميشد . تنش خسته تر از اوني بود كه بتونه راه بره . رفت كنار
خيابون ايستاد .
-"تاكسي ! دربست!"
-"داداش ، كجا ميخواي بري اين وقت شب ؟"
- "برو ! فقط سريعتر برو . ھرچه قدر بخواي بھت ميدم .....
