فکرش راکه میکنم تمام عاشقانه هایم را در آغوش دارد.عاشقانه برای من یعنی:یک حوض در میان همهمه ی سکوت شبانه که کهکشانی از ستاره را بر من ارزانی دارد.عاشقانه برای من یعنی:بارانی که بی بهانه مینوازد.یعنی :سوسوی نگاه پرسشگر رهگذری که نشانی از من بپرسد.و من که تمام لحظه لحظه ام تماشاست.
پاچه شلوار بالازده و آب حوض و سرد و سرد...
و همه ی آرزویم :که بلمم کنار این حوض ...بروم غرق عشق بازی ستاره ها...با این چشمان گرم گرم گرم...
من دیوانه ی این خیره بازی هر شبم...
..................................................
عجب آرامشی دارد نبود او که همیشه نبوده...
...آرامش؟!و شاید اندکی...
اندکی غم و نه دقیقا ...همان حس موذی بی نشان که همیشه قلمرواش فراتر از هرچه بود و نبودم بوده...
و اما اکنون...دیگر یادواره ای نیست که حضورش قلبم را مرتعش سازد.
نه یادواره ای و نه دیگر هیچ...
فقط گاهی سوسوی نگاهی از دوردست که بیرحمانه عمق وجودم را نشانه میرود.بی آنکه بداند تمام این هزار و یکشب بر من چه گذشت...
هزار و یکشبی که هر بامداد و شامگاهش مرا به عروج رساند...
شگفتیهایی که دستان کوچکم رقم زد...
حرارت نگاهی که شریانهایم را جوشاند...
خدایی که دیگرگونه به یاریم شتافت...
هزار و یکشبی که اهلی شدن را تعبیری دوباره نمود...
و اما اکنون...من در آستانه ی سپیده های نزده...
همه را خط خطی کرده ام.گسسته ام هرچه نام و نشان از صندوقچه ی این ذهن همیشه مغشوش...
و دلمشغولیهای کودکانه ای که به یکباره به دست باد سپردم تا با خود ببرد...
دیگر نه با عطسه های آشفته پریشان خواهم شد و نه ریسمان منسوخ ابدیت را باز خواهم سرشت.
