تبليغاتX
با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح
با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح
یک فانوس خیس فقط برای تپش
دلتنگی

این روزها ، در پیچ و خم مرور صد باره ی فعل های گذشته ام ، دارم سعی میکنم نظریه ای را برای خودم به اثبات برسانم.

اینکه:" میزان دلتنگی با میزان آگاهی رابطه ی عکس دارد"

به گمانم آدمها تا وقتی از وضعیت زندگی و احوالات کسی که در کنارشان نیست اطلاع دارند به همان اندازه نیز میزان دلتنگیشان بیشتر است و هرچه این بی خبری بیشتر میشود دلتنگی به صفر میل میکند .آنهم به سمت صفر مطلق! از آن کمیت هایی که هیچ وقت نشد بدستی به خاطر بسپارمش.

دلتنگی برای وقتیست که چیزی هست که کسی را به یاد تو بیندازد یا تو را به یاد کسی بیندازد (مهم اصل قضیه است که یاد آوریست).

منظورم خاطره و آنچه در گذشته روی داده نیست،بلکه تمام آن چیزهایی که تو را از اکنون فردی با خبر میسازد.

 

دلتنگی برای زمانیست که وقتی کسی از تو راجع به شخصی میپرسد حرفی برای گفتن داشته باشی!

اینکه بدانی کجاست،چه میکند و یا جزئی تر،به چه فکر میکند و دلمشغولیهایش چیست.

وقتی پاسخ هیچ یک ازین پرسشها را ندانی (نه اینکه حدس بزنی ، به معنای واقعی کلمه ندانی)

اصولاْ دلیلی برای دل تنگ شدن نمی ماند و میتوانی با خیال راحت مطمئن باشی دلت برای کسی تنگ نشده!

این روزها مرتب به این سوال فکر میکنم :"اصلاْ وقتی نمیدانی کسی کجاست و چه میکند دلتنگی برای

 او به چه دردی میخورد؟"

.................................................................

امشب از آن شبهاییست که حال خود را نمیفهمم.آرام و در عین حال بیقرار گوشه ای نشسته و به موکت رنگ پریده ی اتاقم که با کفشهای گلی ام بی ریختشان کرده ام  زل زده ام .

از آن موقعیتهایی که همیشه و در هر شکلی به دلتنگی تعبیر میشود .

و اگر کسی بخواهد کلی تر توصیفش کند یا دلگیریست یا هر غم باد دیگری که نهایتاْ به دل ارتباط پیدا میکند.

دور و برم را که نگاه میکنم کسی برای درددل کردن نمی یابم.آخر دردی نیست که در دل جای گیرد و یا اصلاْ بهانه ای برای باز شدن سر درد و دل نیست.

به یکباره نگاهم روی گوشی تلفن ثابت می ماند.

تمام کسانی را که میشود از آنها خواست پای حرفهایت بنشینند و ساعتی مزخرفات همیشگی ات را صبوری کنند از نظر میگذرانم.

و بعد تصمیم میگیرم واکنش چند نفر را بسنجم.یک اس ام اس مشترک با مضمون :"سلام .خیلی دلم گرفته..." برای چندین نفر ارسال میکنم.

نفر اول با کراهت پاسخ میدهد و احمقانه ترین پیشنهاد ممکن را میدهد ."خوب زنگ بزن به یکی صحبت کن!"

چند دقیقه ی بعد اس ام اس دیگری میرسد و دوستی با دوست داشتنی ترین عبارات ممکن دلداریم میدهد.

و همینطور پاسخ های جالب و متفاوت غافلگیرم میکنند.

تا اینکه یکی پیدا میشود که بر حسب کنجکاوی یا به هر دلیل دیگری بپرسد:"چرا؟"

ـ دلم تنگ شده .

ـ برای کی؟

ـ برای یکی ...خیلی وقته...

ـ خوب چرا بهش نمیگی دختر؟

ـ برای اینکه نیست!

ـ کجا رفته ؟

ـ نمیدونم.

ـ یعنی هیچ جوری نمیتونی بفهمی کجاست؟

ـ نه.

ـ اینی که دلت براش تنگ شده کی هست؟

ـ یه عزیز.

ـ خوب نمیتونی ازش بپرسی کجاست؟

ـ برام مهم نیست که  نیست یا کجاست. الان فقط دلم تنگه ...همین...

.....................................................

و همین...؟

بیشتر که با خودم کلنجار میروم به خودم میگویم:" اصلاْ وقتی نمیدانی کسی کجاست و چه میکند دلتنگی برای او به چه دردی میخورد؟"

اصولاْ وقتی از کسی خبر داری به همان نسبت نیز ذهنت بیشتر و بیشتر درگیر است و ممکن است در روز حتی شده چند ثانیه ی کوتاه ولی به او فکر کنی .به اینکه کنارت نیست و اگر بود چه قدر زندگی بهتر بود!

مهم نیست این فرد کیست.یک دوست.. .عضوی از خانواده یا هرکس دیگری که حضور ندارد .نبود اوست که اهمیت دارد نه چیز دیگری.

 و همه ی اینها زمینه ایست برای غلیان  یک حس ملموس به نام : " دلتنگی "

.............................................

این روزها دارم سعی میکنم این نظریه را برای خودم به اثبات برسانم و با آرامشی کامل دنیای  بی خبری و دلتنگ نبودن را تجربه کنم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:1 توسط سپید |
و چشمهایی که دیگر اشک ندارند...

دارم بحث ميكنم.ادله مي آورم و به خيالي توجيه ميكنم و با تمام قدرت سعي ميكنم توجيه نشوم.

من تمام حقيقت را ميدانم .تمام آن چيزهايي را مدتهاست در سينه دارم .

ارتعاش دستانم به وضوح قابل درك است.زمان به سرعت ميگذرد و هر لحظه دير تر ميشود.

بايد بروم .

تمامي وسايلم را به شلختگي روي دوشم حمل ميكنم .شالگردنم روي زمين كشيده ميشود و پاهايم بي طاقت تر از هميشه تمام آن همه  حقيقت را ياد آورم ميشود.

نه! با اين شكل و قيافه همه خواهند فهميد بر من چه گذشته!

حس ميكنم همه خواهند فهميد .همه را .

به يكباره دليل ضعفم را ميفهمم.شيريني كوچكي از كيفم بيرون مي آورم .بي اختيار انگشتم روي دكمه اي ميلغزد.به محض آغازصوت آشنا گونه هايم تر ميشود.اين اشكها حتي براي خودم هم غير منتظره است.

و اشك و خنده و بي خبري و...و تن بي رمقم و تخت ام و خواب...

................................................

نشسته ايم كنار هم .امروز از آن روزهايي است كه خوب خوبم.

هيچ كس به اندازه ي خود من قادر به تشخيص اين نكات ريز و تاثير گذار در تغييرات روحي من نيست.

با حرارات صحبت ميكنم و گوش ميدهم.

ما بين صحبت بدون كوچكترين اطلاعی بلند ميشوم و لباس به تن ميكنم .

و شانه بالا انداختن در مقابل اين سوال كه :"كجا؟"

براي خودم هم دقيقاً واضح نيست با چه هدفي قصد رفتن كرده ام.

به خودم كه مي آيم نگاهم به قدمهايي دوخته ميشود كه به سرعت آسفالت جاده اي را لگد مال ميكنند.

شروع به حرف زدن ميكنم .دقيق تر كه ميشوم متوجه ميشوم كسي كنارم نيست.

هيچكس نيست .

تنهايي وسوسه كننده ايست .راه ميروم .نميدانم قدمهايم از مغزم فرمان ميگيرند يا قلبي با اينهمه بار حقيقت مچاله شده ...

با خودم حرف ميزنم.

از خودم ميپرسم و پاسخ ميدهم و طنين مرتعش صدايم كه ثبت ميشود.

از غمهايم ميگويم و لبخند ميزنم.از شاديهاي كوچك و قانع كننده ام. .از اين بيست و يكسال .از اين 2 سال .از غير منتظره هاي زندگيم .

ميگويم و مانند شنونده اي بيگانه به خود بيگانه ام گوش ميسپارم .

و گهگاه نگاه پرسشگر رهگذري با ترديدي تعريف شده  به وجود  مشاعرم .

مهم نيست .من در اين جاده ي طولاني كه آخرش را ميدانم با خودم خلوت كرده ام .با همين تن بي رمق .با همين نگاه خسته و قلبي مالامال از حقايق .

و بازگشت دوباره به همان كه ميگويند در كنار هم .

و طنين مرتعش و قدمهايي سيماني  و چشمهايي كه ديگر اشك ندارند...

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 21:30 توسط سپید |