تبليغاتX
با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح
با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح
یک فانوس خیس فقط برای تپش
یک حماقت به ارزش یک نوستالژی!
این چند خط باشد برای روزهای ابری...
سایه ها می آیند،نزدیک تر که می آیند،خنده ام میگیرد.چه توحش مضحکی!
دورتر که میروند،باز هم خنده  ام میگیرد.هجوم مضحکی را حمل میکنند ،این وصله های بی مانند.
 
اما من با تمام دلبستگیهایمُ دلبسته ی این سایه هایم.
این سایه ها که هیچ ندارندو هر شب روز مرا مهمان میکنند به یک هیچ گاز نزده...
هر ثانیه پر گره تر میشود ریسمان این دلبستگی و من چه کودکانه مینگرم نعشگی این شب و روز پر خمار را...
دیگر نه از خودم میترسم نه از این سایه ها.این سایه ها منند و من بیگانه وار به تماشای منی که با من نیست.
نوستالژی!
این کلمه با حماقتش دارد حالم را بهم میزند!
هر جا که میروم با من است...
در بند بندم ریشه دوانده انگار بد مصب!
میخندم نوستالژی دارم.
میگریم نوستالژی دارم.
نفس میکشم نوستالژی دارم.
میمیرم نوستالژی دارم!
به همه نوستالژی دارم.به آدمهای دور و برم...به نگاههای متعفن روبرویم...به خنده های قایمکی ..به جوی سیاه گونه هایم...من به این خیابانها...به این ساختمانها...به این راهروی نه چندان طولانی...به این پله ها...به این جعبه...به این ساعت....به این عکسها.....به این شکلات...به دسر سلف...به رنگها...یه این کاغذ پاره ها...به هوای سرد...به کاپشن...به باران...به لواشک...به...به تو نوستالژی دارم!
اصلا نمیدانم نوستالژی داشتنی است یا حس کردنی یا حتی...
فقط میدانم دارمش.داشتنی که در نبرد با نداشتن همیشه بازنده است...
..............................................
نوستالژیهایم را درون جعبه میریزم .قفلش میکنم و تمام!
من دیگر هیچ نوستالژی ای ندارم.
نه خیابان...نه راهرو...نه درخت...نه دسر...ونه حتی تو...!
سایه ها باز هم می آیند و اکنون آغوش من که میخواندشان...
 
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:28 توسط سپید |