تبليغاتX
با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح
با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح
یک فانوس خیس فقط برای تپش
تولدی دیگر...

کسی نمیداند این التهاب درونم برای چیست؟

نمیدانم چرا هرچه میگذرد ،زمان نمیگذرد...

نیرویی میکشد و باز میداردش و من غرق اندیشه خود را در برابر مادر میبینم.

-مادر ،برایم از شب تولدم بگو!

لب میگشاید ...و من دیگر نیستم ...هر جمله اش پروازم میدهد به سالهای دور.

میبینمش مادر را.درد میکشدو لبخند میزند به شکرانه ی فرزندی که در راه است.

از پشت این قاب خاک گرفته ی زمان همه را میبینم.چه تکاپویی میکنند...و من آرامتر از همیشه ...منتظرم!

منتظر لحظه ی ترک خوردن این دیوار .دیواری که از من میگیرد هرچه زیباییست در آنسوی این همه دلواپسی...

مادر میگوید:اصلا قرار نبود آنشب به دنیا بیایی.بعدها منتظرت بودیم.زود آمدی سپید!

زود آمدم؟؟!!!و کسی چه میداند شاید اندکی دیر...

مادر هنوز هم درد میکشد و من هنوز هم مینگرم.

آخ...دلم برایش تنگ میشود.مادرم را میگویم.دلم برای بیست و یک سال پیش مادرم تنگ میشود.و برای بیست و یک سال پیش خودم...

مادر بگو.با من حرف بزن...من تشنه ی شنیدنم...به من بگو از آن لحظه که درد امانت را بریده بود.

از آن لحظه که مرا درآغوش گرفتی...با من از خیره هایمان بگو...با من از اولین تماس لبانت با گونه هایم بگو...با من از عاشقانه هایمان بگو...با من از نخستین اشک و لبخندهایم بگو...از تپش قلب کوچکم بگو...از گام های مرتعشم...از تکرار لفظ مادر...بگو اول بار چگونه نامت بر زبانم جاری شد...بگو از لرزش دلت وقتی گفتم :مادر!

مادر بگو...من تشنه ی شنیدنم...با من از من بگو...

مادر ساعتهاست که قصه اش را گفته،آنقدر گفته که سپید بیست و یک سالش شده...

و من پشت شیشه ی باران خورده سالهاست مات ایستاده ام.

نه صدایی،نه نگاهی،نه پرسشی،نه پاسخی...هیچ...

چه عشق بازی میکند نگاهم با اشک آسمان...

-مادر آنشب که به دنیا آمدم،باران می آمد؟

...مادر نمیداند دلیل این سراسیمگی را...

-مادر دوست داشتم شب تولدم باران بیاید...

و اکنون آرزویی محال :کاش شب تولدم باران می آمد!

محال؟!میشنوم صدای شرشرش را.شهر را مهمانی داده امشب.

گونه هایم تر است ،به همان تری سالهای پیشین و شاید کمی بیشتر

-آدم که شب تولدش گریه نمیکند دختر!

-مادر وقتی دلت به اندازه ی تمام این سالها برای خودت لک بزند...

وقتی بدانی دیگر هرگز آن سپید کوچک نخواهی بود که مادر برای تولدت درد بکشد و خدا را صدا بزند...

وقتی بدانی دیگر هرگزطنین صدای مادر برایت لالایی نخواهد گفت...

......................................................................................

مادر نمیداند دلیل این همه بی قراریم را.من هم نمیدانم.فقط میدانم هرسال همین موقع این بی قراری با من است.بی وعده می آید و بی وعده گمش میکنی...

نشسته ام به انتظار.به انتظار لحظه ای که نخستین بار گریستم از ترس بودن.

و نه از ترس بودن،شاید از ترس نبودن،نماندن،نداشتن...

گلایه هایم را باران نگاهم میشوید.صیقل میدهد تمام آرزوهای دست نخورده ام را.

چه اشتیاقی دارد دلم برای تولد دوباره.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:30 توسط سپید |