تبليغاتX
با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح
با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح
یک فانوس خیس فقط برای تپش
من دیوانه ی این خیره بازی هر شبم...
نشسته ام...کنار حوضچه ی خاطراتم...تنها...در دوردست خودم زانو زده ام...دلم برای تازگیهای ورق نخورده ی خانه ی جدیدم میتپد.

فکرش راکه میکنم تمام عاشقانه هایم را در آغوش دارد.عاشقانه برای من یعنی:یک حوض در میان همهمه ی سکوت شبانه که کهکشانی از ستاره را بر من ارزانی دارد.عاشقانه برای من یعنی:بارانی که بی بهانه مینوازد.یعنی :سوسوی نگاه پرسشگر رهگذری که نشانی از من بپرسد.و من که تمام لحظه لحظه ام تماشاست.

پاچه شلوار بالازده و آب حوض و سرد و سرد...

و همه ی آرزویم :که بلمم کنار این حوض ...بروم غرق عشق بازی ستاره ها...با این چشمان گرم گرم گرم...

من دیوانه ی این خیره بازی هر شبم...

..................................................

عجب آرامشی دارد نبود او که همیشه نبوده...

...آرامش؟!و شاید اندکی...

اندکی غم و نه دقیقا ...همان حس موذی بی نشان که همیشه قلمرواش فراتر از هرچه بود و نبودم بوده...

و اما اکنون...دیگر یادواره ای نیست که حضورش قلبم را مرتعش سازد.

نه یادواره ای و نه دیگر هیچ...

فقط گاهی سوسوی نگاهی از دوردست که بیرحمانه عمق وجودم را نشانه میرود.بی آنکه بداند تمام این هزار و یکشب بر من چه گذشت...

هزار و یکشبی که هر بامداد و شامگاهش مرا به عروج رساند...

شگفتیهایی که دستان کوچکم رقم زد...

حرارت نگاهی که شریانهایم را جوشاند...

خدایی که دیگرگونه به یاریم شتافت...

هزار و یکشبی که اهلی شدن را تعبیری دوباره نمود...

و اما اکنون...من در آستانه ی سپیده های نزده...

همه را خط خطی کرده ام.گسسته ام هرچه نام و نشان از صندوقچه ی این ذهن همیشه مغشوش...

و دلمشغولیهای کودکانه ای که به یکباره به دست باد سپردم تا با خود ببرد...

دیگر نه با عطسه های آشفته پریشان خواهم شد و نه ریسمان منسوخ ابدیت را باز خواهم سرشت.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:18 توسط سپید |