تبليغاتX
با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح
با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح
یک فانوس خیس فقط برای تپش
و چشمهایی که دیگر اشک ندارند...

دارم بحث ميكنم.ادله مي آورم و به خيالي توجيه ميكنم و با تمام قدرت سعي ميكنم توجيه نشوم.

من تمام حقيقت را ميدانم .تمام آن چيزهايي را مدتهاست در سينه دارم .

ارتعاش دستانم به وضوح قابل درك است.زمان به سرعت ميگذرد و هر لحظه دير تر ميشود.

بايد بروم .

تمامي وسايلم را به شلختگي روي دوشم حمل ميكنم .شالگردنم روي زمين كشيده ميشود و پاهايم بي طاقت تر از هميشه تمام آن همه  حقيقت را ياد آورم ميشود.

نه! با اين شكل و قيافه همه خواهند فهميد بر من چه گذشته!

حس ميكنم همه خواهند فهميد .همه را .

به يكباره دليل ضعفم را ميفهمم.شيريني كوچكي از كيفم بيرون مي آورم .بي اختيار انگشتم روي دكمه اي ميلغزد.به محض آغازصوت آشنا گونه هايم تر ميشود.اين اشكها حتي براي خودم هم غير منتظره است.

و اشك و خنده و بي خبري و...و تن بي رمقم و تخت ام و خواب...

................................................

نشسته ايم كنار هم .امروز از آن روزهايي است كه خوب خوبم.

هيچ كس به اندازه ي خود من قادر به تشخيص اين نكات ريز و تاثير گذار در تغييرات روحي من نيست.

با حرارات صحبت ميكنم و گوش ميدهم.

ما بين صحبت بدون كوچكترين اطلاعی بلند ميشوم و لباس به تن ميكنم .

و شانه بالا انداختن در مقابل اين سوال كه :"كجا؟"

براي خودم هم دقيقاً واضح نيست با چه هدفي قصد رفتن كرده ام.

به خودم كه مي آيم نگاهم به قدمهايي دوخته ميشود كه به سرعت آسفالت جاده اي را لگد مال ميكنند.

شروع به حرف زدن ميكنم .دقيق تر كه ميشوم متوجه ميشوم كسي كنارم نيست.

هيچكس نيست .

تنهايي وسوسه كننده ايست .راه ميروم .نميدانم قدمهايم از مغزم فرمان ميگيرند يا قلبي با اينهمه بار حقيقت مچاله شده ...

با خودم حرف ميزنم.

از خودم ميپرسم و پاسخ ميدهم و طنين مرتعش صدايم كه ثبت ميشود.

از غمهايم ميگويم و لبخند ميزنم.از شاديهاي كوچك و قانع كننده ام. .از اين بيست و يكسال .از اين 2 سال .از غير منتظره هاي زندگيم .

ميگويم و مانند شنونده اي بيگانه به خود بيگانه ام گوش ميسپارم .

و گهگاه نگاه پرسشگر رهگذري با ترديدي تعريف شده  به وجود  مشاعرم .

مهم نيست .من در اين جاده ي طولاني كه آخرش را ميدانم با خودم خلوت كرده ام .با همين تن بي رمق .با همين نگاه خسته و قلبي مالامال از حقايق .

و بازگشت دوباره به همان كه ميگويند در كنار هم .

و طنين مرتعش و قدمهايي سيماني  و چشمهايي كه ديگر اشك ندارند...

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 21:30 توسط سپید |