این روزها ، در پیچ و خم مرور صد باره ی فعل های گذشته ام ، دارم سعی میکنم نظریه ای را برای خودم به اثبات برسانم.
اینکه:" میزان دلتنگی با میزان آگاهی رابطه ی عکس دارد"
به گمانم آدمها تا وقتی از وضعیت زندگی و احوالات کسی که در کنارشان نیست اطلاع دارند به همان اندازه نیز میزان دلتنگیشان بیشتر است و هرچه این بی خبری بیشتر میشود دلتنگی به صفر میل میکند .آنهم به سمت صفر مطلق! از آن کمیت هایی که هیچ وقت نشد بدستی به خاطر بسپارمش.
دلتنگی برای وقتیست که چیزی هست که کسی را به یاد تو بیندازد یا تو را به یاد کسی بیندازد (مهم اصل قضیه است که یاد آوریست).
منظورم خاطره و آنچه در گذشته روی داده نیست،بلکه تمام آن چیزهایی که تو را از اکنون فردی با خبر میسازد.
دلتنگی برای زمانیست که وقتی کسی از تو راجع به شخصی میپرسد حرفی برای گفتن داشته باشی!
اینکه بدانی کجاست،چه میکند و یا جزئی تر،به چه فکر میکند و دلمشغولیهایش چیست.
وقتی پاسخ هیچ یک ازین پرسشها را ندانی (نه اینکه حدس بزنی ، به معنای واقعی کلمه ندانی)
اصولاْ دلیلی برای دل تنگ شدن نمی ماند و میتوانی با خیال راحت مطمئن باشی دلت برای کسی تنگ نشده!
این روزها مرتب به این سوال فکر میکنم :"اصلاْ وقتی نمیدانی کسی کجاست و چه میکند دلتنگی برای
او به چه دردی میخورد؟"
.................................................................
امشب از آن شبهاییست که حال خود را نمیفهمم.آرام و در عین حال بیقرار گوشه ای نشسته و به موکت رنگ پریده ی اتاقم که با کفشهای گلی ام بی ریختشان کرده ام زل زده ام .
از آن موقعیتهایی که همیشه و در هر شکلی به دلتنگی تعبیر میشود .
و اگر کسی بخواهد کلی تر توصیفش کند یا دلگیریست یا هر غم باد دیگری که نهایتاْ به دل ارتباط پیدا میکند.
دور و برم را که نگاه میکنم کسی برای درددل کردن نمی یابم.آخر دردی نیست که در دل جای گیرد و یا اصلاْ بهانه ای برای باز شدن سر درد و دل نیست.
به یکباره نگاهم روی گوشی تلفن ثابت می ماند.
تمام کسانی را که میشود از آنها خواست پای حرفهایت بنشینند و ساعتی مزخرفات همیشگی ات را صبوری کنند از نظر میگذرانم.
و بعد تصمیم میگیرم واکنش چند نفر را بسنجم.یک اس ام اس مشترک با مضمون :"سلام .خیلی دلم گرفته..." برای چندین نفر ارسال میکنم.
نفر اول با کراهت پاسخ میدهد و احمقانه ترین پیشنهاد ممکن را میدهد ."خوب زنگ بزن به یکی صحبت کن!"
چند دقیقه ی بعد اس ام اس دیگری میرسد و دوستی با دوست داشتنی ترین عبارات ممکن دلداریم میدهد.
و همینطور پاسخ های جالب و متفاوت غافلگیرم میکنند.
تا اینکه یکی پیدا میشود که بر حسب کنجکاوی یا به هر دلیل دیگری بپرسد:"چرا؟"
ـ دلم تنگ شده .
ـ برای کی؟
ـ برای یکی ...خیلی وقته...
ـ خوب چرا بهش نمیگی دختر؟
ـ برای اینکه نیست!
ـ کجا رفته ؟
ـ نمیدونم.
ـ یعنی هیچ جوری نمیتونی بفهمی کجاست؟
ـ نه.
ـ اینی که دلت براش تنگ شده کی هست؟
ـ یه عزیز.
ـ خوب نمیتونی ازش بپرسی کجاست؟
ـ برام مهم نیست که نیست یا کجاست. الان فقط دلم تنگه ...همین...
.....................................................
و همین...؟
بیشتر که با خودم کلنجار میروم به خودم میگویم:" اصلاْ وقتی نمیدانی کسی کجاست و چه میکند دلتنگی برای او به چه دردی میخورد؟"
اصولاْ وقتی از کسی خبر داری به همان نسبت نیز ذهنت بیشتر و بیشتر درگیر است و ممکن است در روز حتی شده چند ثانیه ی کوتاه ولی به او فکر کنی .به اینکه کنارت نیست و اگر بود چه قدر زندگی بهتر بود!
مهم نیست این فرد کیست.یک دوست.. .عضوی از خانواده یا هرکس دیگری که حضور ندارد .نبود اوست که اهمیت دارد نه چیز دیگری.
و همه ی اینها زمینه ایست برای غلیان یک حس ملموس به نام : " دلتنگی "
.............................................
این روزها دارم سعی میکنم این نظریه را برای خودم به اثبات برسانم و با آرامشی کامل دنیای بی خبری و دلتنگ نبودن را تجربه کنم.

