دستم را كه در برابرش دراز ميكنم ، با بي ميلي دستم را ميگيرد و با اكراه با بوسه هايي مرسوم
گونه هايم را مورد محبت قرار ميدهد.
پيداست كه يا مرا نشناخته يا با كس ديگري اشتباه گرفته.به هرحال برايم اهميتي ندارد كه چقدر براي او آشنايم .
من يا هر كس ديگري شبيه من ، براي او نيز توفيري ندارد.
كمي با فاصله كنارش مينشينم .هنوز به ما پشت كرده .چند دقيقه اي منتظرش ميمانيم تا به جمعمان بپيوندد.
ميزبانان از حال و روز چند روز اخيرش ميگويند و ديگران با تاسف سر تكان ميدهند.
كسي حواسش به او نيست.به اويي كه تمام حواسش به بقيه است.يكمرتبه به حرف مي آيد:"همه ي اينها نشونه ی مرگه.به گمونم مرگم نزدیکه."
با شنيدن واژه ي "مرگ" تنم ميلرزد.راست ميگويد ، اين خانه بوي مرگ ميدهد.
از خودم بدم مي آيد كه با اين سرعت حكم صادر ميكنم و چنين بيرحمانه او را به دنياي مردگان تحميل ميكنم.
ولي حقيقت درونم چيز ديگريست.انگاري وقتش رسيده باشد.همين روزها...نزديك است.صداي خس خس ديوانه كننده ي فرشته ي مرگ را ميشنوم.
غرق افكار متعفن ام هستم كه كسي سكوت را ميشكند:
"ديشب تا صب چش رو هم نذاشته.نصفه شبي ديديم بلند شده همه ي اثاث خونه رو جمع كرده يه گوشه اي و يه پارچه روش كشيده.ميگفت:شوهر زن همسايه مرده.بايد براش حلوا بپزم..."
و خودش كودكانه باقي داستان را تعريف ميكند:
"آره، مرد همسايه مرده بود.خواستم براش حلوا بپزم.هرچي باشه همسايس.نون و نمك همو خورديم.ولي هرچي گشتم روغن و آرد پيدا نكردم.يدفعه ديدم بقيه دارن تماشم ميكنن.بيخواب شدن بودن..."
آنقدر ملموس و باوركردني ميگويد كه نميتواني تشخيص دهي خودش ميدانسته خيالاتي شده يا نه.
آنقدر كه خودت هم باور ميكني ديشب از خانه ي همسايه ي ديوار به ديوار صداي شيون مي آمده...
صداي ظريف زنانه اي رشته ي افكارت را بر هم ميزند:"اين اواخر همه ي برنامه هاش بهم خورده.شبا صبونه ميخوره و روزها برعكس.همش توي خواب هذيون ميگه.از گذشته.از اتفاقات سي چل سال پيش.
هر دفه مارو با يكي اشتبا ميگيره.با يكي كه سالهاس مرده..."
و او بي خبر از آشوب درونمان با ظرف ميوه مشغول است.
چند باري ميوه تعارف ميكند ولي حواسم نيست.با ترديد ميوه را رد ميكنم.ميگويد:"اينو برا تو پوس كندم.بايد بخوريش!"
چشمانم تر ميشود و بشقاب را از او ميگيرم.
شايد اين آخرين پرتقالي باشد كه....
..........................................................................................................................................
قهوه های تلخ در فنجان همه ماسيده.كسي نميخواهد انگشتش را در حلقه ي فنجان بچرخاند ،لبه ي فنجان را به لب هايش نزديك كند و تلخي قهوه را با تلخي آنچه پيش چشمش است در آميزد...

