تبليغاتX
با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح
با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح
یک فانوس خیس فقط برای تپش
خواب

تا جايي كه بخاطر دارم ، خواب هيچ گاه در لحظات من آنقدر كه بايد موثر نبوده و يا بهتر است بگويم اساساً خواب و خاطراتش تا دمي پس از بيداري پايدار است و همين كه به قدر خميازه اي بي هوايي خواب از سر بپرد ، ديگر از آن خوابهاي رنگي كه تمام شب در آغوششان آسوده ايم نشاني نميابيم.

و به اين دليل و ادله بيشمار و كم ارزش ديگر هميشه و هميشه خواب و ملحقاتش يعني همان تعبير و حواشي در دايره ي توجهات من كمترين تراكم را به خود اختصاص داده ، يا لااقل كمتر از پراهميت هاي زندگيم كه روزانه ساعتها روحم را با تمام پيچيدگيهاي به دردنخورش عاصي ميسازد.

و آنشب...

 


تويي كه پس از هزار و يكشب در اين شب شوم راهت را بسوي پريشانيهاي شبانه ي من گم كرده اي .

چه ميجويي در من آشفته كه  اينچنين به نيرنگ باز آمده اي تا خواب را نيز بسان تمام لحظه هاي بيداريم به يغما بري؟

ترديد هم كلاميت بر وجودم لرزه مي افكند و با نگریستن در چشمان اهريمني تو از ديدن چهره ات مي آشوبم.

و لبخندت ، لبخند گنگت در ويرانه ي نشانه هاي تكيده ام  به نيستي بدل ميشود.

درمانده ام از اين ذهن وحشي...

ازين دستهاي شوريده...

ازين قلب پيمان شكن ...

از دروغهاي صدبار وصله زده...

و از فردايي كه افسون گذشته با اوست...


 

ميگويد:"فكر ميكنم ، پس هستم " با من بگو :"چگونه بودنيست مرا با اين فكرهاي هميشه بيمار...؟"

 

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 15:23 توسط سپید |