تبليغاتX
با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح
با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح
یک فانوس خیس فقط برای تپش
سوگند به تمام ثانيه ها يي كه تا مرز ارتداد مرا بدرقه ميكنند ،يك چيزهايي هست كه هنوز نگفته ام. بايد بسوزام هر چه تصوير است ... بايد بسوزانم ،ديگر خط زدن هم جواب دلتنگي هايم را نخواهد داد... بگذار خاكستر اين هست هاي تهي باقي بماند... اصلا بگذار خيالت را راحت كنم:من هييييييييييييييييييييييچ تصويري ندارم! تمام شد ! به گمانم باز هم تمر كز ميخواهي تا اين چند خط را سياه تر نكني! ببين ، تو سياه كاريهاي مرا نميفهمي ! باور كن! دارم شك ميكنم به همه ي قانونهايي كه موجوديتم را به سخره ميگيرند. دارم شك ميكنم به همه ،به بودن ، به نبودن ، و به تو! دارم به تو شك ميكنم . به حضورت شك ميكنم. همه اش ميترسم از اين كلاغ كه روي درخت روبرويي چنبره زده. سه روز است كه اينجاست و هنوز هم چنبره زده. من ميترسم از اين كلاغ ،از اين درخت كه همه اش روبروي خانه است و از تو! از تو ميترسم ... ديگر كم كم داري شبيه نقاشي هاي ده سال پيشم ميشوي! شبيه آن طرح ساده كه هر چه حساب و كتاب ميكنم نميفهمم چرا ؟! هر چه دوست داشتني تر ميشوي مرا بيشتر ميترساني! ببين بگذار راحت بگويم:تو داري همه چيز را بهم ميزني! تو داري همه ي نقشه هايم را غارت ميكني! داري همه ي تصويرهاي مرا خط خطي ميكني! ................. يك قطعه از پازلم را سوزاندم! حواسم نبود...آخر آن آخرين قطعه بود! آخرينش هم سوخت... ............................... بند بند قلبم فرو ميپاشد وقتي ياد آن لحظه ي ليمويي مي افتم. ياد آن هيچ هاي بي وعده و قول هاي نخ نما شده... ميشمارم ... به عكس ميشمارم. چهل،سي و نه، سي و هشت....................... ميترسم يك شود و معادله ام بي جواب بماند. با يك ايكس مبهم ! مجهول تعريف نشده ! ميترسم با يك بي نهايت مثبت رو برو شوم! من از اين بينهايت ميترسم! من از تهي ميترسم ... اصلا از اين حساب و كتابهاي هر روزه ميترسم... . از اين چرند گويي هايم هم... ............................................ دل خوش كرده ام به نوايي كه غربت را به استيصال شب و روزم پيوند زده... به گورستاني كه هرچه غم است در دل دارد و خنده هايي كه نميزايد. به البسه اي كه ميرهاند مرا از نگاههاي پرسشگري كه در دم خاكسترم را فرو مينشاند... به تويي كه هر چه هستي ...بيشتر از نبودت نميشود . به آسماني كه هرچه ببارد چركهاي دلم را نمشويد. به پرسش و پاسخي كه اكراه حضور را خيمه نميزند. و شكايتي كه از اعماق بيكرانها مرا نشانه گرفته است در جواب اينهمه بددلي كه روا داشته ام. به قاب نم گرفته اي كه تعفن هميشه ام را در آغوش دارد. و به آبتني هاي بيگاهم در حوضچه ي توهمات مردود... اين روزها عجيب به دنبال نشاني هستم... نشاني از بي نشانيها ي ماتم زده ام تا قفل اين ماليخولياي هزار ساله را بگشايد... ماليخوليايي كه در پس تقاشيهاي ده سال پيشم روزي به ناگاه طرح زدم.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 15:23 توسط سپید |