<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>با دهانی پر از سیب تا نبض خیس صبح</title>
<link>http://wet-morning.blogfa.com/</link>
<description>یک فانوس خیس فقط برای تپش</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 25 May 2009 14:45:58 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>غریب الوقوع!</title>
<link>http://wet-morning.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهای جالبیست آینده مبهم پیش رو .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین است که دیوانه ام میکند .این ابهام بی پرده که هر لحظه ولعم را بیشتر میکند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین ندانستن ...بی خبر بودن ...همین واژه ی دلنشین غیر مترقبه بودن وسوسه ی ماندن را در وجودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبریز میسازد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گیجی لحظات است که مرا با خود میبرد .سوالات بی پاسخ است که از این ثانیه تا ثانیه ی بعد همراهیم میکند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ندانستن و غریب الوقوع بودن به اندازه ی جذبه ی نگاه یک رهگذر مرا شیفته میسازند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین غافلگیری شیرین است که تو را منتظر نگاه میدارند .منتظر روزهایی که بی صیرانه تو را به فردا میرسانند .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 14:45:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wet-morning&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>wet-morning</dc:creator>
<guid>http://wet-morning.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من!</title>
<link>http://wet-morning.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>و روزهایی که مانند گذشته نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهایی که دیگر نمینویسم .روزهایی که حتی فکر هم نمیکنم .دیگر دغدغه هم ندارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حساس هم نیستم .آدم هم نیستم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم کم کم به موجود بی خاصیتی تبدیل میشوم .موجود بی خاصیتی که آنقدر سرش شلوغ است که وقت فکرهای بیهوده ی همیشه را ندارد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موجودی که با همه خوشحال است .موجودی که در چشم همه خیره میشود و هیچ نمیگوید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موجودی که وقت پیاده رویهای طولانی گذشته را ندارد .موجودی که برای اضافه کردن سرعت پیاده رویهایش حتی به ساسی مانکن متوسل میشود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موجودی که حتی وقت بحث و کلنجار با دیگران را ندارد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موجودی که عنصر زمان در زندگیش به سرعت در حال فرار است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موجودی که آنقدر خسته است که شبها نای رویا پردازی ندارد و   سی ثانیه ی اول رفتن به رختخواب غرق خواب میشود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موجودی که صبحها برای بیدار نشدن چرتهای ۳ دقیقه ای را بهانه میکند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موجودی که حتی روده درازی برای مهمترین مسائل زندگیش را کنار گذاشته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موجودی که سر همه ی کلاسها با نهایت دقت حاضر میشود .موجودی که هفته ای ۲ روز نهار میخورد و هفته ای هیچ روز شام ...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موجودی که وقت تجزیه و تحلیل روابط دوستانه اش را ندارد .از روابط جدید استقبال میکند و روابط گذشته را با گشاده رویی ادامه میدهد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این موجود ممتنع بی خاصیت شگفت زده ام میکند !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موجودی که کوچکترین شباهتی به آن شرلی وراج همیشه ندارد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موجودی که در مقابل بحث ها سکوت اختیار میکند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبخند ملیح نثار جمع میکند .کنایه های بی معنی تحویل میدهد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موجود جالبیست .این موجودی که من نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 May 2009 21:02:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wet-morning&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>wet-morning</dc:creator>
<guid>http://wet-morning.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب</title>
<link>http://wet-morning.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;تا جايي كه بخاطر دارم ، خواب هيچ گاه در لحظات من آنقدر كه بايد موثر نبوده و يا بهتر است بگويم اساساً خواب و خاطراتش تا دمي پس از بيداري پايدار است و همين كه به قدر خميازه اي بي هوايي خواب از سر بپرد ، ديگر از آن خوابهاي رنگي كه تمام شب در آغوششان آسوده ايم نشاني نميابيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;و به اين دليل و ادله بيشمار و كم ارزش ديگر هميشه و هميشه خواب و ملحقاتش يعني همان تعبير و حواشي در دايره ي توجهات من كمترين تراكم را به خود اختصاص داده ، يا لااقل كمتر از پراهميت هاي زندگيم كه روزانه ساعتها روحم را با تمام پيچيدگيهاي به دردنخورش عاصي ميسازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;و آنشب...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;تويي كه پس از هزار و يكشب در اين شب شوم راهت را بسوي پريشانيهاي شبانه ي من گم كرده اي .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;چه ميجويي در من آشفته كه  اينچنين به نيرنگ باز آمده اي تا خواب را نيز بسان تمام لحظه هاي بيداريم به يغما بري؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ترديد هم كلاميت بر وجودم لرزه مي افكند و با نگریستن در چشمان اهريمني تو از ديدن چهره ات مي آشوبم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;و لبخندت ، لبخند گنگت در ويرانه ي نشانه هاي تكيده ام  به نيستي بدل ميشود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;درمانده ام از اين ذهن وحشي...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ازين دستهاي شوريده...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ازين قلب پيمان شكن ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;از دروغهاي صدبار وصله زده...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;و از فردايي كه افسون گذشته با اوست...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ميگويد:&quot;فكر ميكنم ، پس هستم &quot; با من بگو :&quot;چگونه بودنيست مرا با اين فكرهاي هميشه بيمار...؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Mar 2009 11:52:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wet-morning&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>wet-morning</dc:creator>
<guid>http://wet-morning.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلخ!</title>
<link>http://wet-morning.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دستم را كه در برابرش دراز ميكنم ، با بي ميلي دستم را ميگيرد و با اكراه با بوسه هايي مرسوم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گونه هايم را مورد محبت قرار ميدهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيداست كه يا مرا نشناخته يا با كس ديگري اشتباه گرفته.به هرحال برايم اهميتي ندارد كه چقدر براي او آشنايم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من يا هر كس ديگري شبيه من ، براي او نيز توفيري ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كمي با فاصله كنارش مينشينم .هنوز به ما پشت كرده .چند دقيقه اي منتظرش ميمانيم تا به جمعمان بپيوندد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ميزبانان از حال و روز چند روز اخيرش ميگويند و ديگران با تاسف سر تكان ميدهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كسي حواسش به او نيست.به اويي كه تمام حواسش به بقيه است.يكمرتبه  به حرف مي آيد:&quot;همه ي اينها نشونه ی مرگه.به گمونم مرگم نزدیکه.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با شنيدن واژه ي &quot;مرگ&quot; تنم ميلرزد.راست ميگويد ، اين خانه بوي مرگ ميدهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از خودم بدم مي آيد كه با اين سرعت حكم صادر ميكنم و چنين بيرحمانه او را به دنياي مردگان تحميل ميكنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي حقيقت درونم چيز ديگريست.انگاري وقتش رسيده باشد.همين روزها...نزديك است.صداي خس خس ديوانه كننده ي فرشته ي مرگ را ميشنوم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;غرق افكار متعفن ام هستم كه كسي سكوت را ميشكند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;ديشب تا صب چش رو هم نذاشته.نصفه شبي ديديم بلند شده همه ي اثاث خونه رو جمع كرده يه گوشه اي و يه پارچه روش كشيده.ميگفت:شوهر زن همسايه مرده.بايد براش حلوا بپزم...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و خودش كودكانه باقي داستان را تعريف ميكند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;آره، مرد همسايه مرده بود.خواستم براش حلوا بپزم.هرچي باشه همسايس.نون و نمك همو خورديم.ولي هرچي گشتم روغن و آرد پيدا نكردم.يدفعه ديدم بقيه دارن تماشم ميكنن.بيخواب شدن بودن...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنقدر ملموس و باوركردني ميگويد كه نميتواني تشخيص دهي خودش ميدانسته خيالاتي شده يا نه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنقدر كه خودت هم باور ميكني ديشب از خانه ي همسايه ي ديوار به ديوار صداي شيون مي آمده...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صداي ظريف زنانه اي رشته ي افكارت را بر هم ميزند:&quot;اين اواخر همه ي برنامه هاش بهم خورده.شبا صبونه ميخوره و روزها برعكس.همش توي خواب هذيون ميگه.از گذشته.از اتفاقات سي چل سال پيش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر دفه مارو با يكي اشتبا ميگيره.با يكي كه سالهاس مرده...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و او بي خبر از آشوب درونمان با ظرف ميوه مشغول است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند باري ميوه تعارف ميكند ولي حواسم نيست.با ترديد ميوه را رد ميكنم.ميگويد:&quot;اينو برا تو پوس كندم.بايد بخوريش!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشمانم تر ميشود و بشقاب را از او ميگيرم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شايد اين آخرين پرتقالي باشد كه....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;..........................................................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قهوه های  تلخ در فنجان همه ماسيده.كسي نميخواهد انگشتش را در حلقه ي فنجان بچرخاند ،لبه ي فنجان را به لب هايش نزديك كند و تلخي قهوه را با تلخي آنچه پيش چشمش است در آميزد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Feb 2009 13:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wet-morning&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>wet-morning</dc:creator>
<guid>http://wet-morning.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلتنگی</title>
<link>http://wet-morning.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;این روزها ، در پیچ و خم مرور صد باره ی فعل های گذشته ام ، دارم سعی میکنم نظریه ای را برای خودم به اثبات برسانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اینکه:&quot; میزان دلتنگی با میزان آگاهی رابطه ی عکس دارد&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به گمانم آدمها تا وقتی از وضعیت زندگی و احوالات کسی که در کنارشان نیست اطلاع دارند به همان اندازه نیز میزان دلتنگیشان بیشتر است و هرچه این بی خبری بیشتر میشود دلتنگی به صفر میل میکند .آنهم به سمت صفر مطلق! از آن کمیت هایی که هیچ وقت نشد بدستی به خاطر بسپارمش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلتنگی برای وقتیست که چیزی هست که کسی را به یاد تو بیندازد یا تو را به یاد کسی بیندازد (مهم اصل قضیه است که یاد آوریست).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منظورم خاطره و آنچه در گذشته روی داده نیست،بلکه تمام آن چیزهایی که تو را از اکنون فردی با خبر میسازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلتنگی برای زمانیست که وقتی کسی از تو راجع به شخصی میپرسد حرفی برای گفتن داشته باشی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اینکه بدانی کجاست،چه میکند و یا جزئی تر،به چه فکر میکند و دلمشغولیهایش چیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی پاسخ هیچ یک ازین پرسشها را ندانی (نه اینکه حدس بزنی ، به معنای واقعی کلمه ندانی)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصولاْ دلیلی برای دل تنگ شدن نمی ماند و میتوانی با خیال راحت مطمئن باشی دلت برای کسی تنگ نشده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این روزها مرتب به این سوال فکر میکنم :&quot;اصلاْ وقتی نمیدانی کسی کجاست و چه میکند دلتنگی برای&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; او به چه دردی میخورد؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امشب از آن شبهاییست که حال خود را نمیفهمم.آرام و در عین حال بیقرار گوشه ای نشسته و به موکت رنگ پریده ی اتاقم که با کفشهای گلی ام بی ریختشان کرده ام  زل زده ام .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از آن موقعیتهایی که همیشه و در هر شکلی به دلتنگی تعبیر میشود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اگر کسی بخواهد کلی تر توصیفش کند یا دلگیریست یا هر غم باد دیگری که نهایتاْ به دل ارتباط پیدا میکند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دور و برم را که نگاه میکنم کسی برای درددل کردن نمی یابم.آخر دردی نیست که در دل جای گیرد و یا اصلاْ بهانه ای برای باز شدن سر درد و دل نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به یکباره نگاهم روی گوشی تلفن ثابت می ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمام کسانی را که میشود از آنها خواست پای حرفهایت بنشینند و ساعتی مزخرفات همیشگی ات را صبوری کنند از نظر میگذرانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و بعد تصمیم میگیرم واکنش چند نفر را بسنجم.یک اس ام اس مشترک با مضمون :&quot;سلام .خیلی دلم گرفته...&quot; برای چندین نفر ارسال میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نفر اول با کراهت پاسخ میدهد و احمقانه ترین پیشنهاد ممکن را میدهد .&quot;خوب زنگ بزن به یکی صحبت کن!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند دقیقه ی بعد اس ام اس دیگری میرسد و دوستی با دوست داشتنی ترین عبارات ممکن دلداریم میدهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و همینطور پاسخ های جالب و متفاوت غافلگیرم میکنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا اینکه یکی پیدا میشود که بر حسب کنجکاوی یا به هر دلیل دیگری بپرسد:&quot;چرا؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ دلم تنگ شده .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ برای کی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ برای یکی ...خیلی وقته...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ خوب چرا بهش نمیگی دختر؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ برای اینکه نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ کجا رفته ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ نمیدونم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ یعنی هیچ جوری نمیتونی بفهمی کجاست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ نه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ اینی که دلت براش تنگ شده کی هست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ یه عزیز.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ خوب نمیتونی ازش بپرسی کجاست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ برام مهم نیست که  نیست یا کجاست. الان فقط دلم تنگه ...همین...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.....................................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و همین...؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بیشتر که با خودم کلنجار میروم به خودم میگویم:&quot; اصلاْ وقتی نمیدانی کسی کجاست و چه میکند دلتنگی برای او به چه دردی میخورد؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصولاْ وقتی از کسی خبر داری به همان نسبت نیز ذهنت بیشتر و بیشتر درگیر است و ممکن است در روز حتی شده چند ثانیه ی کوتاه ولی به او فکر کنی .به اینکه کنارت نیست و اگر بود چه قدر زندگی بهتر بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مهم نیست این فرد کیست.یک دوست.. .عضوی از خانواده یا هرکس دیگری که حضور ندارد .نبود اوست که اهمیت دارد نه چیز دیگری.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و همه ی اینها زمینه ایست برای غلیان  یک حس ملموس به نام : &quot; دلتنگی &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.............................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این روزها دارم سعی میکنم این نظریه را برای خودم به اثبات برسانم و با آرامشی کامل دنیای  بی خبری و دلتنگ نبودن را تجربه کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Jan 2009 14:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wet-morning&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>wet-morning</dc:creator>
<guid>http://wet-morning.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و چشمهایی که دیگر اشک ندارند...</title>
<link>http://wet-morning.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دارم بحث ميكنم.ادله مي آورم و به خيالي توجيه ميكنم و با تمام قدرت سعي ميكنم توجيه نشوم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;من تمام حقيقت را ميدانم .تمام آن چيزهايي را مدتهاست در سينه دارم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ارتعاش دستانم به وضوح قابل درك است.زمان به سرعت ميگذرد و هر لحظه دير تر ميشود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;بايد بروم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;تمامي وسايلم را به شلختگي روي دوشم حمل ميكنم .شالگردنم روي زمين كشيده ميشود و پاهايم بي طاقت تر از هميشه تمام آن همه  حقيقت را ياد آورم ميشود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;نه! با اين شكل و قيافه همه خواهند فهميد بر من چه گذشته!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;حس ميكنم همه خواهند فهميد .همه را .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;به يكباره دليل ضعفم را ميفهمم.شيريني كوچكي از كيفم بيرون مي آورم .بي اختيار انگشتم روي دكمه اي ميلغزد.به محض آغازصوت آشنا گونه هايم تر ميشود.اين اشكها حتي براي خودم هم غير منتظره است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;و اشك و خنده و بي خبري و...و تن بي رمقم و تخت ام و خواب...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;................................................&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;نشسته ايم كنار هم .امروز از آن روزهايي است كه خوب خوبم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هيچ كس به اندازه ي خود من قادر به تشخيص اين نكات ريز و تاثير گذار در تغييرات روحي من نيست.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;با حرارات صحبت ميكنم و گوش ميدهم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ما بين صحبت بدون كوچكترين اطلاعی بلند ميشوم و لباس به تن ميكنم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;و شانه بالا انداختن در مقابل اين سوال كه :&quot;كجا؟&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;براي خودم هم دقيقاً واضح نيست با چه هدفي قصد رفتن كرده ام.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;به خودم كه مي آيم نگاهم به قدمهايي دوخته ميشود كه به سرعت آسفالت جاده اي را لگد مال ميكنند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;شروع به حرف زدن ميكنم .دقيق تر كه ميشوم متوجه ميشوم كسي كنارم نيست.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هيچكس نيست .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;تنهايي وسوسه كننده ايست .راه ميروم .نميدانم قدمهايم از مغزم فرمان ميگيرند يا قلبي با اينهمه بار حقيقت مچاله شده ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;با خودم حرف ميزنم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;از خودم ميپرسم و پاسخ ميدهم و طنين مرتعش صدايم كه ثبت ميشود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;از غمهايم ميگويم و لبخند ميزنم.از شاديهاي كوچك و قانع كننده ام. .از اين بيست و يكسال .از اين 2 سال .از غير منتظره هاي زندگيم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ميگويم و مانند شنونده اي بيگانه به خود بيگانه ام گوش ميسپارم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;و گهگاه نگاه پرسشگر رهگذري با ترديدي تعريف شده  به وجود  مشاعرم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مهم نيست .من در اين جاده ي طولاني كه آخرش را ميدانم با خودم خلوت كرده ام .با همين تن بي رمق .با همين نگاه خسته و قلبي مالامال از حقايق .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;و بازگشت دوباره به همان كه ميگويند در كنار هم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;و طنين مرتعش و قدمهايي سيماني  و چشمهايي كه ديگر اشك ندارند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 17:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wet-morning&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>wet-morning</dc:creator>
<guid>http://wet-morning.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من دیوانه ی این خیره بازی هر شبم...</title>
<link>http://wet-morning.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نشسته ام...کنار حوضچه ی خاطراتم...تنها...در دوردست خودم زانو زده ام...دلم برای تازگیهای ورق نخورده ی خانه ی جدیدم میتپد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;فکرش راکه میکنم تمام عاشقانه هایم را در آغوش دارد.عاشقانه برای من یعنی:یک حوض در میان همهمه ی سکوت شبانه که کهکشانی از ستاره را بر من ارزانی دارد.عاشقانه برای من یعنی:بارانی که بی بهانه مینوازد.یعنی :سوسوی نگاه پرسشگر رهگذری که نشانی از من بپرسد.و من که تمام لحظه لحظه ام تماشاست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پاچه شلوار بالازده و آب حوض و سرد و سرد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;و همه ی آرزویم :که بلمم کنار این حوض ...بروم غرق عشق بازی ستاره ها...با این چشمان گرم گرم گرم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;من دیوانه ی این خیره بازی هر شبم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;..................................................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;عجب آرامشی دارد نبود او که همیشه نبوده...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;...آرامش؟!و شاید اندکی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اندکی غم و نه دقیقا ...همان حس موذی بی نشان که همیشه قلمرواش فراتر از هرچه بود و نبودم بوده...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;و اما اکنون...دیگر یادواره ای نیست که حضورش قلبم را مرتعش سازد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نه یادواره ای و نه دیگر هیچ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;فقط گاهی سوسوی نگاهی از دوردست که بیرحمانه عمق وجودم را نشانه میرود.بی آنکه بداند تمام این هزار و یکشب بر من چه گذشت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هزار و یکشبی که هر بامداد و شامگاهش مرا به عروج رساند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شگفتیهایی که دستان کوچکم رقم زد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;حرارت نگاهی که شریانهایم را جوشاند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خدایی که دیگرگونه به یاریم شتافت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هزار و یکشبی که اهلی شدن را تعبیری دوباره نمود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;و اما اکنون...من در آستانه ی سپیده های نزده...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;همه را خط خطی کرده ام.گسسته ام هرچه نام و نشان از صندوقچه ی این ذهن همیشه مغشوش...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;و دلمشغولیهای کودکانه ای که به یکباره به دست باد سپردم تا با خود ببرد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دیگر نه با عطسه های آشفته پریشان خواهم شد و نه ریسمان منسوخ ابدیت را باز خواهم سرشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Sep 2008 12:47:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wet-morning&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>wet-morning</dc:creator>
<guid>http://wet-morning.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدی دیگر...</title>
<link>http://wet-morning.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کسی نمیداند این التهاب درونم برای چیست؟&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نمیدانم چرا هرچه میگذرد ،زمان نمیگذرد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نیرویی میکشد و باز میداردش و من غرق اندیشه خود را در برابر مادر میبینم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;-مادر ،برایم از شب تولدم بگو!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;لب میگشاید ...و من دیگر نیستم ...هر جمله اش پروازم میدهد به سالهای دور.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;میبینمش مادر را.درد میکشدو لبخند میزند به شکرانه ی فرزندی که در راه است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از پشت این قاب خاک گرفته ی زمان همه را میبینم.چه تکاپویی میکنند...و من آرامتر از همیشه ...منتظرم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;منتظر لحظه ی ترک خوردن این دیوار .دیواری که از من میگیرد هرچه زیباییست در آنسوی این همه دلواپسی...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مادر میگوید:اصلا قرار نبود آنشب به دنیا بیایی.بعدها منتظرت بودیم.زود آمدی سپید!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;زود آمدم؟؟!!!و کسی چه میداند شاید اندکی دیر...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مادر هنوز هم درد میکشد و من هنوز هم مینگرم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آخ...دلم برایش تنگ میشود.مادرم را میگویم.دلم برای بیست و یک سال پیش مادرم تنگ میشود.و برای بیست و یک سال پیش خودم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مادر بگو.با من حرف بزن...من تشنه ی شنیدنم...به من بگو از آن لحظه که درد امانت را بریده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از آن لحظه که مرا درآغوش گرفتی...با من از خیره هایمان بگو...با من از اولین تماس لبانت با گونه هایم بگو...با من از عاشقانه هایمان بگو...با من از نخستین اشک و لبخندهایم بگو...از تپش قلب کوچکم بگو...از گام های مرتعشم...از تکرار لفظ مادر...بگو اول بار چگونه نامت بر زبانم جاری شد...بگو از لرزش دلت وقتی گفتم :مادر!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مادر بگو...من تشنه ی شنیدنم...با من از من بگو...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مادر ساعتهاست که قصه اش را گفته،آنقدر گفته که سپید بیست و یک سالش شده...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;و من پشت شیشه ی باران خورده سالهاست مات ایستاده ام.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نه صدایی،نه نگاهی،نه پرسشی،نه پاسخی...هیچ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چه عشق بازی میکند نگاهم با اشک آسمان...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;-مادر آنشب که به دنیا آمدم،باران می آمد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;...مادر نمیداند دلیل این سراسیمگی را...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;-مادر دوست داشتم شب تولدم باران بیاید...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;و اکنون آرزویی محال :کاش شب تولدم باران می آمد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;محال؟!میشنوم صدای شرشرش را.شهر را مهمانی داده امشب.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گونه هایم تر است ،به همان تری سالهای پیشین و شاید کمی بیشتر&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;-آدم که شب تولدش گریه نمیکند دختر!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;-مادر وقتی دلت به اندازه ی تمام این سالها برای خودت لک بزند...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;وقتی بدانی دیگر هرگز آن سپید کوچک نخواهی بود که مادر برای تولدت درد بکشد و خدا را صدا بزند...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;وقتی بدانی دیگر هرگزطنین صدای مادر برایت لالایی نخواهد گفت...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;......................................................................................&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مادر نمیداند دلیل این همه بی قراریم را.من هم نمیدانم.فقط میدانم هرسال همین موقع این بی قراری با من است.بی وعده می آید و بی وعده گمش میکنی...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نشسته ام به انتظار.به انتظار لحظه ای که نخستین بار گریستم از ترس بودن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;و نه از ترس بودن،شاید از ترس نبودن،نماندن،نداشتن...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گلایه هایم را باران نگاهم میشوید.صیقل میدهد تمام آرزوهای دست نخورده ام را.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چه اشتیاقی دارد دلم برای تولد دوباره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 May 2008 07:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wet-morning&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>wet-morning</dc:creator>
<guid>http://wet-morning.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک حماقت به ارزش یک نوستالژی!</title>
<link>http://wet-morning.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;این چند خط باشد برای روزهای ابری...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سایه ها می آیند،نزدیک تر که می آیند،خنده ام میگیرد.چه توحش مضحکی!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دورتر که میروند،باز هم خنده  ام میگیرد.هجوم مضحکی را حمل میکنند ،این وصله های بی مانند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اما من با تمام دلبستگیهایمُ دلبسته ی این سایه هایم.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;این سایه ها که هیچ ندارندو هر شب روز مرا مهمان میکنند به یک هیچ گاز نزده...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هر ثانیه پر گره تر میشود ریسمان این دلبستگی و من چه کودکانه مینگرم نعشگی این شب و روز پر خمار را...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دیگر نه از خودم میترسم نه از این سایه ها.این سایه ها منند و من بیگانه وار به تماشای منی که با من نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نوستالژی!&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;این کلمه با حماقتش دارد حالم را بهم میزند!&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هر جا که میروم با من است...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در بند بندم ریشه دوانده انگار بد مصب!&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;میخندم نوستالژی دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;میگریم نوستالژی دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نفس میکشم نوستالژی دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;میمیرم نوستالژی دارم!&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;به همه نوستالژی دارم.به آدمهای دور و برم...به نگاههای متعفن روبرویم...به خنده های قایمکی ..به جوی سیاه گونه هایم...من به این خیابانها...به این ساختمانها...به این راهروی نه چندان طولانی...به این پله ها...به این جعبه...به این ساعت....به این عکسها.....به این شکلات...به دسر سلف...به رنگها...یه این کاغذ پاره ها...به هوای سرد...به کاپشن...به باران...به لواشک...به...به تو نوستالژی دارم!&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;اصلا نمیدانم نوستالژی داشتنی است یا حس کردنی یا حتی...&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;فقط میدانم دارمش.داشتنی که در نبرد با نداشتن همیشه بازنده است...&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;..............................................&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;نوستالژیهایم را درون جعبه میریزم .قفلش میکنم و تمام!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;من دیگر هیچ نوستالژی ای ندارم.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;نه خیابان...نه راهرو...نه درخت...نه دسر...ونه حتی تو...!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;سایه ها باز هم می آیند و اکنون آغوش من که میخواندشان...&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 07:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wet-morning&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>wet-morning</dc:creator>
<guid>http://wet-morning.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://wet-morning.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>سوگند به تمام ثانيه ها يي كه تا مرز ارتداد مرا بدرقه ميكنند ،يك چيزهايي هست كه هنوز نگفته ام.

بايد بسوزام هر چه تصوير است ...

بايد بسوزانم ،ديگر خط زدن هم جواب دلتنگي هايم را نخواهد داد...


بگذار خاكستر اين هست هاي تهي باقي بماند...


اصلا بگذار خيالت را راحت كنم:من هييييييييييييييييييييييچ تصويري ندارم!

تمام شد !


به گمانم باز هم تمر كز ميخواهي تا اين چند خط را سياه تر نكني!

ببين ، تو سياه كاريهاي مرا نميفهمي !

باور كن!

دارم شك ميكنم به همه ي قانونهايي كه موجوديتم را به سخره ميگيرند.

دارم شك ميكنم به همه ،به بودن ، به نبودن ، و به تو!

دارم به تو شك ميكنم .

به حضورت شك ميكنم.

همه اش ميترسم از اين كلاغ كه روي درخت روبرويي چنبره زده.

سه روز است كه اينجاست و هنوز هم چنبره زده.

من ميترسم از اين كلاغ ،از اين درخت كه همه اش روبروي خانه است و از تو!

از تو ميترسم ...

ديگر كم كم داري شبيه  نقاشي هاي ده سال پيشم ميشوي!


شبيه آن طرح ساده كه هر چه حساب و كتاب ميكنم نميفهمم چرا ؟!

هر چه دوست داشتني تر ميشوي مرا بيشتر ميترساني!

ببين بگذار راحت بگويم:تو داري همه چيز را بهم ميزني!

تو داري همه ي نقشه هايم را غارت ميكني!

داري همه ي تصويرهاي مرا خط خطي ميكني!

.................



يك قطعه از پازلم را سوزاندم!

حواسم نبود...آخر آن آخرين قطعه بود!

آخرينش هم سوخت...

...............................


بند بند قلبم فرو ميپاشد وقتي ياد آن لحظه ي ليمويي مي افتم.

ياد آن هيچ هاي بي وعده و قول هاي نخ نما شده...

ميشمارم ...

به عكس ميشمارم.

چهل،سي و نه، سي و هشت.......................


ميترسم يك شود و معادله ام بي جواب بماند.

با يك ايكس مبهم !

مجهول تعريف نشده !

ميترسم با يك بي نهايت مثبت رو برو شوم!

من از اين بينهايت ميترسم!

من از تهي ميترسم ...

اصلا از اين حساب و كتابهاي هر روزه ميترسم...

.
از اين چرند گويي هايم هم...




............................................


دل خوش كرده ام به نوايي كه غربت را به استيصال شب و روزم پيوند زده...


به گورستاني كه هرچه غم است در دل دارد و خنده هايي كه نميزايد.

به البسه اي كه ميرهاند مرا از نگاههاي پرسشگري كه در دم خاكسترم را فرو مينشاند...

به تويي كه هر چه هستي ...بيشتر از نبودت نميشود

.
به آسماني كه هرچه ببارد چركهاي دلم را نمشويد.

به پرسش و پاسخي كه اكراه حضور را خيمه نميزند.

و شكايتي كه از اعماق بيكرانها مرا نشانه گرفته است  در جواب اينهمه بددلي كه روا داشته ام.

به قاب نم گرفته اي كه تعفن هميشه ام را در آغوش دارد.

و به آبتني هاي بيگاهم در حوضچه ي توهمات مردود...

اين روزها عجيب به دنبال نشاني هستم...

نشاني از بي نشانيها ي ماتم زده ام تا قفل اين ماليخولياي هزار ساله را بگشايد...


ماليخوليايي كه در پس تقاشيهاي ده سال پيشم روزي به ناگاه طرح زدم.

</description>
<pubDate>Tue, 01 Apr 2008 11:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=wet-morning&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>wet-morning</dc:creator>
<guid>http://wet-morning.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
